صورتک متعادل

بالاخره این تعطیلات نوروزی تمام شد ... تعطیلاتی که هر روزَش سیزده بود و هیچ روزش هم به دَر نشد و حالا من دلم نمی‌خواهد هیچ حساب و کتابی پس بدهم از اینهمه تلخی و سردی و نکبت  ِاین نوروز ِ 88 که من اینهمه تنها ماندم و هیچکس نفهمید که چقدر سال گذشت در همین سیزده روز که حسش نبود بنویسمش و گرنه حالا من هم نویسنده کتاب هزارسال تنهایی بودم و شاید برندۀ جایزۀ نوبلش ... خدا را شکر که این تعطیلات ِنوروزی تمام شد و دیگر خبری نیست از آن لبخندهای زورکی و ژست‌های آبکی که دیشب را سیر گریستم و خیالم راحت شد تنهایی‌ام تا ابد با من می‌ماند که هیچکس شوری‌ها و بی‌نمکی‌هایم را نمی‌خواهد و آن صورتک مسخرۀ متعادل‌نما تا ابد با من خواهد بود تا من بمانم و قلم و تنهایی‌ام برای همیشه...

راستی دیشب که داشتم فکر می‌کردم به نمک ِغذا یاد نوشتۀ زیر افتادم و چقدر هق هق ِ بغض ِ فروخورده‌ام چسبید بعد از دَر شدن اینهمه نحسی و آنهمه خندۀ کذایی در آن تعطیلات ِ نوروزی

 اما تو تا حالا شده که یک غذای ناخواسته شور شده بخوری که همز‌مان خیلی خوش‌مزه باشد؟ اصلآ هیچ فکر می‌کردی مزه‌ی خوش یک غذا بتواند بر مزه نمک چیره شود؟

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاندل

من که متاسفانه 5 روز بیشتر تعطیلات نداشتم تازه اگه تنهایی من رو با تنهایی خودت مقایسه بکنی خوشحال خواهی شد چون اصلا نمی توانی تصور کنی من چقدر تنهایم

مرتضی

سلام البته یه کمی قرقر گاها لازم و مفیده گریه کردن هم خوبه[گریه] البته خندیدن هم بد نیست گاهی ها؟ [نیشخند] خوبه که شما دخترا خدمت ندارین اگه جای من بودی چیکار میکردی؟ نسیم جان خودتو جمع و جور کن سال جدید آدم باید با انرژی شروع کنه لبخند یعنی طعنه زدن به رنجهای زندگی نه اینکه دردسرها تموم شده یعنی تو تصمیم گرفتی که قوی باشی علکی خوش هم البته نیستی تو به غم روزگار طعنه میزنی شاد باشی [لبخند]

ایرج

درد تنهایی را حس میکنم که چقدر سخت و طاقت فرساست تجربه اش رو دارم کشیدم و میدونم نوشته زیبایت رو خوب درک میکنم دعایی از یک تنها جای خواندم بیراه نیست که اینجا هم بنویسم پروردگارا ، ترا به تکا تک مقربینت قسم ترا به وسعت زمین ، ترا به عظمت آسمان ترا به شکوه آبشاران ، ترا به قامت کوهساران ترا به خروش امواج ، ترا به سکون مرداب ترا به آبی آسمان و دریا ، ترا به زردی خورشید و ماه ترا به سرگردانی طوفان ، ترا به آرامش بامدادان ترا به قطره قطرۀ باران ، ترا به برگهای درختان ترا به رویش عشق ، ترا به ریزش نفرت ترا به دنج ترین لحظۀ تنهاییت قسم تنهائی مرا نصیب دیگر بندگانت نکن آرزوی خوشبختی برایت دارم

مهمون

سلام...خنده های زورکی ....حرف های یواشکی ....شب و روزی بی هدف ...گریه های الکی ....میدونم خسته شدی ...مرغ پر بسته شدی .......یک شب بارونی بسه ..برای از نو تر شدن ...یک گل شمعدونی بسه ..برای عاشق تر شدن یا علی

مریم بانو

نسیم فقط می تونم بگم تک تک کلمات و جمله هات انگار حرفای خودم بود که تو گلوم گیر کرده خوش به حالت که تو بالاخره تونستی بنویسی من هنوز نمی تونم به افتخار این سال گاوی که از بس گاوه تو عین 15 روزی که ازش گذشته به من فقط شاخ زده :(((((((((((((((((

بی مقدمه

انگار مدتی است که احساس می کنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام احساس می کنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستن در بیست سالگی متولد شوم انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند فرصت برای حرف زیاد است اما اما اگر گریسته باشی... آه ... مردن چه قدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز ، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی ! انگار این سالها که می گذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس می کنم که پس از مرگ عاقبت یک روز دیوانه می شوم ! شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب تر از این باشم با این همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نیست حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام ، نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است از دور لبخند

بی مقدمه

آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است از دور لبخند او چه قدر شبیه من است ! آه ، ای شباهت دور! ای چشم های مغرور ! این روزها که جرأت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم ! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار ... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است !

چهار ستاره مانده به صبح

بعد، برای یک همچو منی هیچ فرقی نمی‌کند تعطیل و غیرتعطیل ین اوقات، کلهم نکبت است این روزها. خیلی

سایه

کجا روم ؟ که به زندان عشق در بندم

نازی

واقعا این تعطیلت کیلویی تموم شد و زندگی به حالت عادی برگشت.... مرسی از اینکه بهم سر زدی من تازه از سفر اومدم اولین کارم اومدن پیش تو بود بهت خوش گذشت؟