هوای دلمان

چشم هایم را می بندم و می گذارم هر چه دلم می خواهد خیال پردازی کنم

شاید تنها تو باشی که از رویاهای کودکانه ام نمی ترسی ...

دست هایت را که می گیرم انگار تابستان می شود

می خواهم میان باغ های پر خواهش قلبت و جنگل های دست نخورده روحت بی مهابا بدوم ... تمشک های وحشی بچینم و بی دریغ و کودکانه بخندم

دست هایت را روی پلک هایم نگهدار، مبادا نامحرم اشک هایم را ببیند ... و با بوسه هایت اشک هایم را مزه مزه کن ... بگذار وانمود کنم باران عشق گونه هایم را نوازش کرده است

شاید به این باران ها ، هوای دلمان تازه شود

/ 2 نظر / 12 بازدید
خودم

بيا قايم موشك بازي كنيم تا ده مي شمارم دستهايت را بگذار روي چشم هاي من ميخواهم يقين داشته باشم كه پيدايت ميكنم خيلي بي ربط بود؟ ييخشيد

saeid's space

بسیار زیبا با احساس . . و ملموس روحی بزرگ داری بزرگتر از جسمت حتی بزرگتر از د نیای اطرافت . . .