می مانی نه؟؟؟

یاد را از ما گرفتند که عاشق بی ما شدند سوی آن ناکجا آباد خراب
خواستم بروم زین خاک خسته که تو آمدی
خواستم که دیگر نخندم به دلبری‌های این مردم ساده که تو آمدی
خواستم که هرگاه بغض گلویم را گرفت، دیگر راحتش نگذارم و سخت گلویش را بفشارم که تو آمدی
به هرچه قسم
اگر نمی‌آمدی، دیگر شب‌ها را تا صبح بیدار می‌خوابیدم
اگر نمی‌آمدی ‏فى‌البداهه گم می‌شدم میان حرف‌های این مردم خوب
اگر نمی‌آمدی می‌رفتم
چرا زودتر نیامدی تا نفروشم صدایم را به قاصدک
چرا زودتر نیامدی تا نفروشم عشقم را به شاپرک
نمی دانستم که در پشت چراغ قرمز گریه کنم یا در گم شدن یک نامه پاره در جوی آب...اگر نمی‌آمدی
نمی‌دانستم شب را به عشق آویزان کنم یا بند کفش کهنه‌ام را به جوراب خیس نوام... اگر نمی‌آمدی
نمی‌دانستم یکشنبه‌ها عاشق شوم و پنجشنبه‌ها دیوانه
یا جمعه‌ها دیوانه و سه‌شنبه‌ها وحشی، اگر نمی‌آمدی...
اگر نمی‌آمدی صدای تشویش عابران صبور را از که می‌گرفتم من؟
اگر نمی‌آمدی از که می‌پرسیدم بچه کلاغ زودتر به مدرسه می‌رسد یا شیر مادرم زودتر ماست می‌شود
اگر نمی‌آمدی سرربط خود را با زندگی در کجا می‌یافتم
اگر نمی‌آمدی خیالات به چه می‌بافتم
اگر نمی‌آمدی ـ حالا که آمدی ـ حالا که ماندی ـ می‌مانی، نه؟

خوب بگذریم
اگر نرفتی موقع ماندن کمی برایم با لب بسته عاشق‌شو
تا ببینم تمام صداقتت را در قطره اشکی که از گوشه چشمت هیچگاه با من فرو نریخت
اگر نرفتی، موقع ماندن مرا ببر به آن کنج اتاق ـ آن گوشه طاق
و برایم بگو قصه عشق آن عنکبوت را بر قصر افسانه‌ای‌اش در اوج هوا
من که می‌خواهم نبینم گریه‌هایت را، از دور می‌جویمت‌ای هم‌نفس

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی

نه کار دارم باید برم پ ن : جواب به عنوانت رو دادم می مانی یا نه ![نیشخند]

هادی

به نظرت اگه ثبت نام کرده باشه رای میاره؟

لیلی میباشم در حال حاضر

سلام فنچولکم خوبی جون خودت درخونتو باز کن زلیل شده گیس بریده بزار ببینم چی نوشتی عروسکم برایم بگو قصه عشق آن عنکبوت را بر قصر افسانه‌ای‌اش [لبخند][دست]

محسن هوشیار

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم….هنوز هم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم… سلام نسیم به منم سر بزن به راهنمائیات احتیاج دارم

سبکبالان

آن روز که تورا از به یاد آوردنش منع کرده اند را به یاد آوردم من به جای تو میاندیشم به جای تو عاشق میشوم و به جای تو عشق بازی میکنم از کدامین نگفته ام میپنداری حرفی نا بجا زده ام که در خور نجیب زادگان نبوده ای دلیل بارش باران ابرها آبستن بغض تو هستند باران را به یاد خستگی تو میپزیرم ور نه من کجا تاب نمناک شدن دارم کی میایی؟ باهم من و تو ما آن روز را که تو از یاد آوری آن منع شدی به تجدید خاطره ها سر کنیم بیا ما هرگز از پیروی از منع شده ها نترسیده ایم

مائده

برایم بگو قصه عشق آن عنکبوت را بر قصر افسانه ای اش در اوج هوا خیلی قشنگ بود گلک.

هادی

نه به خدا تو رو مسخره نکردم. مطلبم طنزه چرا به خودت میگیری؟

saeid's space

بسیار زیبا باز هم بنویس موفق باشی . * ببخشید که معمولا فقط دزدکی سرک میکشم و میروم و نظری نمی نویسم . نوشته هایت آنقدر زیبا و عمیق است که جایی برای حرف دیگر نمی گذارد....بازهم بنویس ، فقط مواظب باش جدی جدی عاشق نشی ...

نازی

سلام دوست جون چه خبرا ؟ بهتر شدی ؟

چهار ستاره مانده به صبح

از دور می‌جویمت ... فکر کنم هر کسی باید بیاد، می‌آد. کسی که نیومده، وقتش نبوده لابد یا نباید بیاد. فکر کنم زندگی روی محور بودنِ ما می‌چرخه و نه دیگری. فکر کنم ماییم که لحظه رو می‌سازیم و هر چی پیش می‌آد باید انتخاب‌های ما باشه تحت‌تأثیر خودمان و کلن فکر زیاد می‌کنم من [نیشخند][چشمک]