افسار

افساری بر گردنم افکنده دوست***می کشد هرجا که خاطرخواه اوست

***************

*؟؟؟؟ به روایت دل دیوانۀ تنگ

/ 4 نظر / 9 بازدید
ایرج

نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی چند ماهی می گذشت چند ماه از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی ، آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان او شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم می شد این عشق بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش، گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز روی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش ع

نسیم

از جداری.. از دری باید گذشت.. از در زیباتری باید گذشت.. از هوای نفس باید زنده شد.. از پری رخ دلبری باید گذشت

نسیم

گفتي شبي ز کوچه ما مي کني گذر من ايستاده ام همه عمر، پشت درشاید به چشم بستن من رد شوی ولی من پلک هم نمي زنم از ترس اين خطر

من را كه نمي كِشد بلكه مي كُشد