/ 16 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

خوب رویان جهان را چو سرشتند ز گل سنگی اندر گل شان بود همان شد دل شان خوب با این حساب ،هر حرف ناحسابی هم می توانند بگویند نسیم جان ! البته ملک در آسمان، آن قدر ها هم آن تایم نیست که آمین بگوید ...[چشمک]

بی مقدمه

من دلم می خواد به کسی که خیلی دوستش دارم همیشه بگم الهی برات بمیرم چون هرگز دوست ندارم لحظه ای من باشم و اون کنارم نباشه چون اگه من نباشم و اون باشه شاید منو به اندازه ای که خودم دوستش دارم دوست نداشته باشه تا اونقدر اذیت بشه. بخصوص وقتی کسی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی[چشمک] من که دلم می خواد تو تا همیشه برام بمونی[ماچ][قلب][گل]

نازی

واقعا اگه مرغ آمین رد بشه چه اتفاقی میوفته.............. اگه همه اینطوری فکر میکردن چه دنیای خوبی داشتیم . فقط بهم بگیم دوستت دارم.

مهمون

سلام...حضرت عزرائيل براي گرفتن جان ادمها به دعا يا التماس ما كاري ندارد ..كار خودش را ميكند پيمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ اما....ارزوي مرگ كردن براي هيچكس نشايد كرد مگر امدنش با اجازه ما بوده كه رفتنش با ارزوي ما باشد ما فقط ارزوي مرگ غلو را داريم او هم ارزوي مرگ ما پس اين به ان در البته ميدانيم سكينه هم ارزوي مرگ ما را دارد اما ارزوي ما براي سكينه خوشبختيست ...همين يا علي

ایرج

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی کور و کر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

بی مقدمه

هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن گر چه به غم فتاده ام نیست توان دیدنم شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن گر چه به دور زندگی تن به قضا مهاده ام آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو رنج فراق می کشد خون به دل چو من مکن هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

بی مقدمه

من و آوای گرمت را شنودن بدین آوا غم دل را زدودن از اول کار من دلدادگی بود ولیکن شیوه ی تو دل ربودن گرفت از من مجال دیده بستن همه شب بر خیالت در گشودن قرار عمر من بر کاستن بود تو را بر لطف و زیبایی فزودن غم شیرین دوری بر من آموخت سخن گفتن غزل خواندن سرودن من و شب های غرببت تا سحرگاه چو شمعی گریه کردن نا غنودن چه خوش باشد غم دل با تو گفتن وزان خوشتر امید با تو بودن

نسیم

چه درد بزرگی‏ است این شب‏ها که میان خواب و بیداری، دستانم تو را جستجو می‏کند و هیچ نمی‏یابد

لیلی میباشم در حال حاضر

ای من به فدات میدونی چقدر دلم تنگته فنچول مردنی هان؟ بترکی خب؟ گفتم یه چی بگم ربطش بدیم به بلاگت دوست میدارم خیلی زیاد نگو پس دلت میاد منو تنهام بزاری [نیشخند] [قلب] [ماچ] حالا بعدنا عین آدم میایم حسابی میحرفیم بیبینم من نبودم توآدم شدی؟ ای جیگر دخمل خالمو مامانیم ببوس تا سر فرصت برم سر وقت ااون