ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

خسته از ارشمیدس و نیوتن و فیثاغورث

 

و من هر روز صبح که بیدار می‌شوم که اگر سعی کنم همۀ خاطرات ِ سیاه ِ دیروز را دور بریزم ... که اگر بخواهم جایشان بگذارم زیر تختم، یا در سیاه چاله‌های فضایی ذهنم مدفونشان سازم یا حتی در عمق چهارمتری آب غرقشان کنم، باز هم همه جا با من هستند می‌آیند، فریاد می‌زنند، جیغ می‌کشند و من فقط خسته می‌شوم از این مبارزۀ عبث...

خسته می‌شوم که هر روز باید مداد و خودکار و ماشین حسابم را بردارم برای حل یک معادله دیگر ... برای اثبات یک مسئله جدید

اصلا این‌روزها کل وجود من یک معادلۀ چند هزار مجهولی شده‌است که اگر یکی را حل کنم مجهول دیگری سر برمی‌دارد و من باز از پی اثبات و حلش می‌روم

اما حالا خسته‌ام

خسته از اینهمه اثبات خودم، خسته از اینهمه منطق و قانون و جبر

من اینروزها از ارشمیدس و نیوتن و فیثاغورث بودن خسته‌ام

فقط می‌خواهم کمی عاشق باشم و برای اثبات عشقم هیچ حقی را به هیچ کسی نبخشم

که من اینروزها هیچ معجزه‌ای ندارم برای اثبات رسالتم و فقط یک بندۀ محتاجم

محتاج به خدایی که وحی کند بر من: بر ظلم این مردمان که تو را انکار می‌کنند صبر پیشه‌گیر که خداوند برای اثبات حقانیت تو کافی‌ست و اراده او برهمه‌چیز محیط است...


* پینوشت 1: این که من می‌کشم درد بی‌تو بودن نیست، تاوانِ با تو بودن است

* پینوشت2: همیشه می‌گویم که دیوانه‌ام اما دیوانگی این‌روزها برایم درد دارد ... درد جان کندن

دیوانه نمی‌گوید دوستت دارم…

دیوانه می‌رود، تمام دوست داشتن‌ها را

به هر جان کندنی که شده، جمع می‌کند از هر دری

و می‌زند زیر بغلش

و می‌ریزد به پای کسی که،

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٠٦ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ - نسیم