ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

خیلی زود ... خیلی دیر

می‌خواهم دوباره برایت بنویسم

اما اینبار سخت نیست

مرگ است

وقتی ندانی چه باید بنویسی

که خیلی زود .... خیلی خوب ها می‌شوند خیلی بد

که خیلی زود باورها  می‌شوند تردید

که خیلی خوب ....خیلی دیرها می‌شوند خیلی زود

آری ، اگر هیچ‌کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

 که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می‌شود به خیلی بد

و من می‌میرم میان تردید

که دستانم می‌پژمرد وقتی کسی شک می‌کند

وقتی تو دل می‌دهی به شک‌های ِهرکسی

 

می‌خواهم بنویسم

اما دلم آشوب است

استفراغ ِ احساسم، کامم را تلخ کرده‌است

می‌دانی

گاهی حرف‌ها مرا می‌کشند

به فجیع‌ترین مرگ


اینبار که در آغوشم کشیدی

جای طناب ِ دارت را

روی گردنم ببین

گناه از تونیست

که تردید حق است

چه کنم اما

دست‌هایم خالی‌ست

 

گمان می‌کردم، به دیدن قلبم ایمان آوردی

یادم نبود اینروزها ارزان شده‌است قیمتش

البت که باید تردید کرد

که صفحۀ حوادث روزنامه‌ها

سند محکومیت من است

آه،

نمی‌دانی گاهی من با قضاوت هم می‌میرم

پیش از اجرای حکم

پیش از فرجام خواهی

پیش از دفاع

که از دادگاه‌های بی‌دلیل و منطق واهمه دارم

تقصیر از تو نیست

من هین جا می‌مانم

ایستاده‌ می‌میرم در آغوشت

تا بین ما

یکی سر حرفش مانده باشد

سر ایمانش

که حکم برای من

تنها خداست

و من راضیم به رضای او که قاضی الحاجات است

حالا بگذار همۀ صفحات روزنامه‌ها بشود صفحۀ حوادث

که من عادت کرده‌ام به این درد‌ها و شکستن‌های بی‌موقع


پینوشت: این یک نوشته قدیمی‌ست از روزهای اول آشنایی با دلبندم... راستش را بخواهید گاهی می‌اندیشم من و دلبندم هرروزمان به مسلمانی می‌گذرد، آخر هیچ روزمان شباهت به دیروز ندارد.

من با خواندن این قدیمی‌ها می‌گویم ببین چه همه آزار دیده‌ام

دلبندم اما می‌خندد و می‌گوید ببین چه همه اعتماد وجود دارد حالا

من اما هنوز گاهی دلم می‌گیرد از تردیدها و قضاوت‌های بی‌دلیل و منطق ... گرچه دلخوشم به اینهمه راهی که آمدیم و حالا بی هم ماندنمان را تصوری نیست آنقدر که دلبندم برایم می نویسد:

امروز که تو نت اومدم ایمیل های گذشته مونو ورق زدم و یهودلم خواست برات بنویسم
بنویسم از راه درازی که باهم اومدیم
از پله پله هایی که پا به پای هم بالا رفتیم
از زمین خوردنایی با همدیگه
از محبتی که الان بینمونه و ریشه تو همه این اتفاقای بینمون داره
اما حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم دارم به کی می گم 
تو که همه جا باهام بودی
این داستانو باهم بازی کردیم دیگه تعریف کردن نداره
الانم که دیگه تو لحظه لحظه هام حضور داری
می خوام بدونی که تو سهم من و من سهم تو از این دنیام 
یه نعمتی که خدا به هرکی فقط یه دونشو می ده.

سهم من مواظب خودت باش

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ - شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ - نسیم