ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

می مانی نه؟؟؟

یاد را از ما گرفتند که عاشق بی ما شدند سوی آن ناکجا آباد خراب
خواستم بروم زین خاک خسته که تو آمدی
خواستم که دیگر نخندم به دلبری‌های این مردم ساده که تو آمدی
خواستم که هرگاه بغض گلویم را گرفت، دیگر راحتش نگذارم و سخت گلویش را بفشارم که تو آمدی
به هرچه قسم
اگر نمی‌آمدی، دیگر شب‌ها را تا صبح بیدار می‌خوابیدم
اگر نمی‌آمدی ‏فى‌البداهه گم می‌شدم میان حرف‌های این مردم خوب
اگر نمی‌آمدی می‌رفتم
چرا زودتر نیامدی تا نفروشم صدایم را به قاصدک
چرا زودتر نیامدی تا نفروشم عشقم را به شاپرک
نمی دانستم که در پشت چراغ قرمز گریه کنم یا در گم شدن یک نامه پاره در جوی آب...اگر نمی‌آمدی
نمی‌دانستم شب را به عشق آویزان کنم یا بند کفش کهنه‌ام را به جوراب خیس نوام... اگر نمی‌آمدی
نمی‌دانستم یکشنبه‌ها عاشق شوم و پنجشنبه‌ها دیوانه
یا جمعه‌ها دیوانه و سه‌شنبه‌ها وحشی، اگر نمی‌آمدی...
اگر نمی‌آمدی صدای تشویش عابران صبور را از که می‌گرفتم من؟
اگر نمی‌آمدی از که می‌پرسیدم بچه کلاغ زودتر به مدرسه می‌رسد یا شیر مادرم زودتر ماست می‌شود
اگر نمی‌آمدی سرربط خود را با زندگی در کجا می‌یافتم
اگر نمی‌آمدی خیالات به چه می‌بافتم
اگر نمی‌آمدی ـ حالا که آمدی ـ حالا که ماندی ـ می‌مانی، نه؟

خوب بگذریم
اگر نرفتی موقع ماندن کمی برایم با لب بسته عاشق‌شو
تا ببینم تمام صداقتت را در قطره اشکی که از گوشه چشمت هیچگاه با من فرو نریخت
اگر نرفتی، موقع ماندن مرا ببر به آن کنج اتاق ـ آن گوشه طاق
و برایم بگو قصه عشق آن عنکبوت را بر قصر افسانه‌ای‌اش در اوج هوا
من که می‌خواهم نبینم گریه‌هایت را، از دور می‌جویمت‌ای هم‌نفس

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نسیم