ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

یک وقت دیدی برایت مُردم‌ها

من برای خودم می‌گویم. که هیچ‌وقت به کسی که دوست نداری بمیرد نگو بمیر٬ نگو مرده‌شور ببردت٬ نگو لاغرمردنی. چون ممکن است آن کسی که دوست نداری بمیرد٬ بمیرد و … بعد منطقی در کار نیست٬ خیلی وقت‌ها می‌نشینی به شمردن آن بمیرها و لاغر مردنی‌های بی‌غرض و حساب می‌کنی اگر نمی‌گفتم اگر کمتر می‌گفتم اگر بقیه یادشان باشد…فکر نکن که می‌توانی خودت را راضی کنی به تقدیر٬ هیچ حرفی آرامت نمی‌کند. هیچ حرفی.

تازه این‌ها را بگذار کنار آنهمه فدایت شوم‌هایی که او گفته است و یا آن وقت‌های قربان‌صدقه رفتن‌هایش که هِی به هر دَردت گفته الهی بمیرم برایت و فکر کن اگر این مرغ آمین رد شود و او بمیرد آنوقت تو می‌مانی بی او  و هیچ حرفی درمانت نمی‌شود.

مثلاً همین من، شاید یک وقت شد که واقعا برایت مُردم‌ها، بعد تو همش دلت برای اینهمه مردنی بودنِ عروسک‌ات تنگ می‌شود. این را برای خودت گفتم ...


«من برای خودم می‌گویم؟ نه!  من که می‌دانم تو را خیالی نیست. وقتی هم که مُرده باشم هیچ خاطری از تو آشوب نمی‌شود که بنشینی حساب بکشی از خودت، چرا بهش گفتم برو بمیر. مُرده‌شورت را ببرند. می‌دانی که هیچ هم‌چین حرفی را نگفته‌ای و خیلی شیک ایستاده‌ای، زُل زده‌ای با لبخند و یادم آورده‌ای از ابتدای علاقه، قرار بود تو گرگ باشی و عشقی هم درکار نباشد و منِ ساده، ساده قبول کرده بودم و کجا خیال می‌کردم یک‌روزی زندگی من بشود روزی هزار مرتبه  مُردن برای تو و تو به طرز ظالمانه‌ای سکوت کرده باشی و دل هم که نداری خدا را شکر که این را برای خودت گفته باشم‍!»

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ - شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ - نسیم