ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

آقای کیمیا

آقای کیمیا از بچه های پروژه ای شرکتِ که در ماه دو یا سه بار میاد شرکت؛

آقای کیمیا پنجشبه برام یه بسته تمبر هندی خرید و گفت: تولدت مبارک... بعدم برام یه میل زد و گفت: می دونسته از این جور چیزا دوست دارم و اگر چیز دیگه ای هم هست که دوست داشته باشم به دیده منت برام می خره

همون روز خانم لپ قرمز به آقای دل کوچیک مسیج زد و گفت دیگه نمی خواد بیاد سر کار...؛

خانم لپ قرمز تا 2 روز جواب هیچکدوممون رو نمی داد و دلیل استعفای ناگهانیش برای هممون شده بود سئوال

... 

دیروز خانم لپ قرمز بی مقدمه گفت: اگه آقای کیمیا ازت خواستگاری کرد حتماً جواب مثبت بده

با خنده گفتم : جو گیر نشو تورو خدا اون فقط یه تمبر هندی خریده برام ، سریع براش زن نگیرید

اما خانم لپ قرمز گفت از روز اولی که آقای کیمیا رو دیده فهمیده با بقیه فرق داره اون بی دلیل به کسی توجه نمی کنه... گفت دلیل اینکه دیگه نمی خواد بیاد شرکت اقای کیمیاست ... گفت آقای کیمیا رو دوست داره اما می دونه چون یه بار ازدواج کرده هیچوقت آقای کیمیا بهش فکر نمی کنه... بعدم بغض کرد

منم بغض کردم

اولش کودک درونم دلش می خواست خانم لپ قرمز رو خفه کنه اما بعدش دلم برای خانم لپ قرمز سوخت

خانم لپ قرمز یه جوری حرف می زد انگار داره با سخاوت آقای کیمیا رو به من می بخشه ... اما آقای کیمیا که مال اون نبود...طفلکی مال هیچکسی نبود... فقط دلش خواسته بود تمبر هندی بخره

فکر کردم کودک درون خانم لپ قرمزم دلش می خواد منو خفه کنه

زدم به در مسخره بازی و به شوخی گفتم: اصلاً من تمبر هندی دوست ندارم، دنبال شکلات چوبی هستم ... ؛

خانم لپ قرمز اما جدی گفت : اصلاً چراباید از تو خوشش بیاد...؟همیشه خوب ها گیر بدا می افتن

ایندفعه بغض نکردم... دلم شکست فقط ... اما بلند خندیدم تا صداش در نیاد

سعی کردم یادم بیارم قیافه آقای کیمیا چه شکلی بود، آخه من حتی یه بارم توی چشمای آقای کیمیا مستقیم نگاه نکرده بودم... آخه من خیلی با همه شوخی می کنم اما هیچوقت بهشون دقیق نمی شم

...

عصری به تینا قضیه رو گفتم، گفتم دلم بدجوری برای خانم لپ قرمز میسوزه وخیلی بخاطر این اتفاق ناراحتم...ولی تینا گفت: بدبخت دلت به حال خودت بسوزه که بیخودی همه بهت حسادت می کنن

منم دلم به حال خودم سوخت... دلم برای آقای کیمیا هم سوخت ... طفلک فقط خواسته بود برام تمبر هندی بخره

شب دوباره تصادف کردم ... دلم برای بینگولمم سوخت که همیشه عصبی بودنم سرش خراب میشه ... دلم می خواست به آقای دل کوچیک مسیج بزنم و بگم دیگه نمیام سرکار ... بیخودی حس عذاب وجدان داشتم ... کودک درونم بدجوری دلش برای تنهاییش سوخت ... ؛

دلش سوخت که هچکس، مطلقا هیچکس رو نداره که ذره ای اونو بشناسه همونجوری که واقعا هست، دلش سوخت که همیشه عادت کرده به مهربونی کردن های بی توقع...؛

شب تو دفترم نوشتم

هرکسی از ظن خود شد یار من

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ - شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧ - نسیم