ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

می خواهم برایت شعری بسرایم

می خواهم برایت شعری بسرایم
که تار تار ِ بودنت را
رج رج
به پود پودِ احساسم پیوند زند
تا همیشه یادمان باشد
اولین قدم های عاشقانۀ مان را
بر خیابان های ِ خیس پاییز


می خواهم برایت شعری بسرایم
با زبانی نو
از واژه گانی با جنس چشمانت
که برگردان کند ، برق ِنگاهت را
به مسحور کنندۀ ترین واژۀ هستی


می خواهم برایت شعری بسرایم
که وقتی گفتم دوستت دارم
الفبایی تازه اختراع شود
برای یادآوری عشقمان
در شهری که هیچکس خواندن نمی داند


می خواهم برایت شعری بسرایم
از روزی که آمدی
و باران زد
و کودکی هایم سبز شد در طراوتت
و من در سیاه مشق هایم نوشتم
آن مرد در باران آمد


می خواهم برایت شعری بسرایم
از لحظه ای که چون گنجشکی بی پناه
زیر بارانی خیست پناه می گیرم
و می خزم میان آغوشت
و انگشتانت، نرم نرمک مرا می نوازد
هنرمندانه

می خواهم برایت شعری بسرایم
از لذت بی انتهای آرامش
زیر حرم داغ نفس هایت
وقتی سر به لاک ِ من فرو می آوری
بازویت به بازویم می پیچد
و من تورا می بویم


می خواهم برایت شعری بسرایم
اما، هیچ نمی یابم که تورا معنا باشد
پی واژه می گردم
پی حرفی ، نامی
اما هیچ نمی یابم
که شعر گفتن از تو ، دشوار است .../؛

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ - جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ - نسیم