ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

باران یعنی تو

باران

یعنی تو

وقتی مرا با خودت داری

...

در تو راه می افتم

و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد

مدتها بود اینچنین باران روح مرا تازه نکرده بود

که این را مدیون حضور بی دلیل و ناخواندۀ توام

که نمی دانم چه شد آمدی

و چرا من اعتراضی نمی کنم

...

دوست دارم با تو "غزل" بگویم

که چرا گذاشتم تو هندسه حیات مرا درهم بریزی

و پا برهنه به جهان کوچکم وارد شوی

در را ببندی و من غزل بگویم و اعتراضی نکنم

...

مدتها بود حتی غزل عاشقانه نخوانده بودم

اما دیشب دلم خواست بنویسمت

تو را که زیر باران

زیباترین مراسم ِ گرفتن ِمضرترین هدیه ها را

بجا می آوری

و خماری صداقت ِ چشمانت

تنم را مور مور ِ مرمر قلبت می کند

دلم خواست بنویسمت

تو را که مهمان ناخواندۀ منی

همچون رهگذری که نیمه شب

کلون خانه ات را می کوبد

و نمی دانی چرا

بیخودانه او را می پذیری

و تا صبح دلت می خواهد پای قصه هایش بنشینی

ویادت برود شاید این مهمان غریب

خیلی زود راهی شود

و جز دلتنگی نبودنش چیزی نماند

به یادگار

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ - نسیم