ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

یک چهارپایه و یک طناب

هر روز این کار را کرده ام

و امروز اینگونه

فروختن رویاهایم، شده تکرار هر روزه بودنم؛

هر روز صبح که بر می خیزم

به حراج می گذارم- سخاوتمندانه - تمام باور های زیبای شبانه ام را

و روز که در معامله ای پایاپای با شب

می فروشد به من چند سنگ ریزه احساس

که روزی نفس داشته اند

و می زیسته اند

چون من...؛

امروز سخت تنها مانده ام

و دست نوشته هایم، گویی غریبه تر از همیشه

مرا می خواند

و من

دیگر حتی به تطابق خطی نیز اعتمادی ندارم

که اندیشه هایم را

یا به دوره گرد هوارزن کویمان فروخته ام

و یا چون پیرزنان عجوزه در گوشه ای چال کرده ام

تا مبادا دست کسی

- جز موشهای همیشه کور زمان-

به آن برسد؛

و چقدر نیازمندم

به یک چهارپایه

یک کتاب ـ که نباشد هم دلتنگم نمی سازد ـ ؛

یک چهارپایه و یک طناب

که تمام کند مرا...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ - نسیم