ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

چراهای لعنتی و بی‏مصرف

نمی‏دانم چرا من همیشه در صورت مسئله‏ها باقی می‏مانم.

نمی‏دانم چرا ، چرایی هیچ مسئله‏ای برای من مهم نیست.

مثل چرای ِ نبودنت؟

چرای ِ نشدنت؟

چرای ِ نتوانستنت؟

چرای ِ نخواستنت؟

اصلاً برای من آن "نـ" اولِ نبودن، نشدن، نتوانستن و نخواستن مهم‏تر از آن چراهای بی‏خاصیت اول جمله است که نهایتش فقط دلایلی‏ست دل‏خوش‏کنک.

نمی‏دانم چرا؟

حتی در این سئوال هم آن نون نفی کنندۀ‌ اول ِ فعل دانستن برای من مهم‏تر است از جواب آن چرای لعنتی و بی‏مصرفش.

که باور کن وقتی نیستی غم نبودنت مرا می‏کشد، حالا اگر برای آن نبودن چراهای مهمی وجود داشته باشد نهایتش ذره ای از رنج را می‏کاهد اما باقیش رنج همان رنج است و تو بهتر از هر کسی می‏دانی هر مقداری از بی‏نهایت کم شود جواب همان بی‏نهایت است که هیچ چرایی بی‏نهایت نمی‏ارزد تا غم نبودنت را صفر کند.


...


پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥٩ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ - نسیم