ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

شک

 

دیشب یکی به من شک کرد؛

وقتی آمد همه چیز برایش غریب بود

گفت: اینجا چقدر شلوغ است

چقدر آدم و نوشته و حرف و حدیث

انگار فرو رفتم در اینهمه ازدحام

اینجا مگر صومعه است برای اعتراف به گناه

یا نکند تو راهبه ای برای نذر و نیاز؟!!؟

گفت: چقدر شلوغ است هوای دوروبرت

راستی اینجا برای نفس کشیدن هوا چه کم است

گفتم: اینها که واقعی نیستند

نگاه کن، هیچکدام که ماندنی نیستند

.

.

.

((ولی او باور نکرد

اصلا در حساب و احتمال او نمی گنجید

آخر من همه را ضرب و جمع و تفریق می کنم

و او به میزان فلسفه

دور از هر علم و قانون و منطق و تحلیل

فقط شک می کند به هرچه هست

گفتم که دیشب یکی به من شک کرد؛))

.

.

.

گفت: در شلوغی اطرافت عقل حکم می کند که شک کرد

اصلا بگو خدایت کو؟ راه و رسم و جانمازت کو؟

گفتم: اینجا شک نیست، فلسفه و منطق و عقل نیست

اینجا برای من فقط تویی

تمام بند بند هستی ام فقط تویی
...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم