ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

قصه گوی بی کتاب

 

یکی بود..... یکی نبود .....زیر گنبد کبود..... غیر از خدا..... هیچکی نبود
یکی بود..... یکی نبود..... زیر گنبد کبود ..... قصه گوی بی کتاب ..... گوشه ای از یه اتاق نشسته بود
قصه گو..... قصه می گفت..... قصه گو غصه می خورد
قصه گو از درد می گفت ..... از رنج می گفت ..... از یه عالم زجر می گفت
یکی بود ..... یکی نبود..... قصه گوی بی کتاب..... هنوزم همون کنار نشسته بود
هنوزم زل زده بود به کنج طاق..... هنوزم تنها می خوند
گنجشکک اشی مشی ..... روی بوم ما نشین..... بارون میاد خیس میشی .....برف میاد گوله میشی
یکی بود ..... یکی نبود ..... غیر از خدا..... یه کسی در زده بود ..... به قصه گو سر زده بود
قصه گو تنها نبود..... دیگه از قصه هاش جدا نبود
زیر گنبد کبود..... قصه گوی بی کتاب..... به خودش رسیده بود
قصه هاش پر شده از خاطره هاش .....غصه هاش خیالی از پنجره هاش
دیگه تنها نبودن ستاره هاش ..... دیگه رسوا نبودن ترانه هاش
قصه گو قصه می خوند ..... از کتاب قصه هاش
یکی بود..... یکی نبود
یکی بود ..... یکی نبود ..... زیر گنبد کبود ..... قصه گوی بی کتاب... توی کنج یک دیوار... منتظر نشسته بود
قصه گو تنها نبود ..... قصه گو رسوا نبود
اما از اونهمه قصه های خوب..... قصه های سفرش جا مونده بود
قصه گو قصه می گفت ..... قصه گو غصه می گفت
غصه هاش از اون سفر..... قصه هاش از همسفر
چشم انتظار ..... هنوزم کنج اتاق ..... زل زده باز به یه طاق..... بازم می خوند
گنجشکک اشی مشی .....روی بوم ما نشین..... بارون میاد خیس می شی .....برف میاد گوله میشی
یکی بود..... یکی نبود .....غیر از خدا .....هیچکی نبود
قصه گو با غصه هاش ..... تو کتاب قصه هاش ..... خسته از اونهمه آواز و صدا ..... نوشته بود
غیر از خدا هیچکس نبود .....تو سرزمین قصه ها
قصه گو اونجا نبود ..... هیچ جا نبود ..... غیر از خدا .....هیچکی نموند
یکی بود ..... هیچکی نبود...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٠٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ - نسیم