ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

گمانم عشق تو باشی

 

وقتی مرا در آغوش می کشی

چشمهایت روی اندامم می لغزد

و جز شوق ِ شنیدنِ رضایت از نفس هایم

چیزی تو را  آرام نمی کند؛

...

وقتی تلاش ِ دستهایت

صرف ِاعتلای رابطه می شود

و لب ها سیراب نمی شوند از لذت ِبوسه ها؛

...

وقتی برای ماندنم نگران ِ گذشت ثانیه ها می شوی

و میوه های گرمسیری می رویند میان ِ سرمای زمستان ؛

...

میگویم: به گمانم عشق همین ها باشد

نه سرگردانی های من در پس کوچه های اوهام عاشقی ام

...

آری... شاید همین منطق هایت عشق باشد

همین اندازه زدن بند بند ِ وجودم با خط کش ِ ریاضیاتت؛

همین محاسبه شتاب ِگرانش ِاندامم وقتی سرعت رسیدنش به تو سرسام گرفته؛

اصلاً شاید عشق تعیین فشار لازم برای رسیدن به دمای ایده آل است؛

و همین دو دو تا کردنت در تعیین زمان رسیدنمان که بهای رسیدن توست به چهارمین مدرک تحصیلی ات؛

و به دست آوردن حدِ دوست داشتنت، وقتی به بی نهایت میل می کند ... به شرطی که توقعاتم در  دامنه مخرجش باشند؛

...

آری گمانم عشق همین هاست

همین منطق های زیبایت

مهربان ِمن

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٧ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ - نسیم