ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مجسمه آزادی

مقدمه: حال و روز خوشی ندارم و شروع کرده ام به خواندن کتابی در مورد یک روسپی

کم پیش می آید خواندن کتاب اینقدر طولانی شود، اما این کتاب فرق می کند.نمی دانم شاید هم حال من اینبار فرق میکند

با قهرمان داستان به شدت احساس قرابت و نزدیکی دارم گرچه هیچگاه در زندگی شخصی ام پا را فراتر از اخلاقیات نگذاشته ام ـ با وجود تمام هیجانات و اتفاقاتی که در زندگی ام بوده است ـ و گمان هم نمی کنم روزی یک روسپی شوم اما...حالا با یک روسپی عجیب حس همزاد پنداری دارم؛

کمتر لحظاتی است که تنها بمانم و زندگی ام پر از دوستان واقعی و همیشگی ست همراه با خانواده ای که رسمشان همواره عشق ورزی است بدون هیچ دغدغه مالی و احساسی...اما ...من تنهایم... مانند یک روسپی و لبخندهایم شبیه لبخندهای همان روسپی داستان، بی هویت؛

قسمتی از کتاب که رالف (جوانی که به اتفاق سر راهع روسپی قرار می گیرد و عاشق می شود)از ماریا (روسپی) در باره خودش سئوال می کند ، عجیب مرا به یاد خودم می اندازد: « من در واقع سه نفر هستم...البته به کسانی بستگی دارد که به جستجوی من می آیند... دخترکی ساده که مردان را به دیدۀ تحسین می نگرد و وانمود می کند که تحت تاثیر ماجراهای ناشی از قدرت و افتخار او قرار گرفته است...زنی مهاجم که به افرادی هجوم می برد که احساس نا امنی می کنند و با این واکنش و با تسلط بر وضعیت موجود ، موجب آرامش آنان می شود و آنان را متقاعد می کند که نباید از چیزی نگران باشند... و سرانجام مادری مهربان که وظیفه مراقبت از کسانی را به عهده دارد که نیاز به اندرز دارند. او به ماجراهایی گوش می دهد که باید هرچه سریعتر آنها را به فراموشی سپارد»؛

و نحوه عاشق شدن ماریا:« مردی را یافته ام و عاشق او شده ام ، تنها به این دلیل که به خودم اجازه داده ام در این مسیر پیش بروم. هیچ انتظاری ندارم...هیچ امیدی ندارم که او دوباره به میخانه ای که در آن کار می کنم بیاید. برای نخستین بار در زندگیم احساس می کنم آمدن یا نیامدن او کوچکترین اهمیتی برایم ندارد، تنها عاشق او بودن از نظر من کافی است...او همواره در اندیشه هایم است»؛

اینروزها عجیب شده ام و به شدت با تمامیت خودم در تضاد

هیچگاه چون اینروزها با خودم نامهربان نبوده ام و بی خوابی دارد مرا از پای در می آورد

هنوز کتاب را به پایان نبرده ام، فقط امیدورام پایان خوشی داشته باشد شاید در بهبود حالم اثر کند

من سردم است و انگارهیچگاه گرم نخواهم شد

...

دچار روزمرگی غریبی شده ام

شب ها کتاب می خوانم

تا صبح فرا رسد

و زمان بمیرد

میان واژگان نامفهوم

تعجب نکنید

قضاوت هم همینطور

اما من اینروزها

همه اش به روسپی ها می اندیشم

و دلم می خواهد

یک روسپی باشم

مهمان یک شبۀ احساس های پوچ

در غیبت زخمی به نام عشق

و هرشب بفروشم احساسم را

به خرده ای پول

آنوقت شاید

در بستر مشتری هایم شعر گفتم

شبی برای یک نفر

بلکه انعکاس شعرهایم را در لذتشان ببینم

و بگذارم آغوشم

پناه خیانت های شبانه شود

شاید در آغوش سرد و بی روح مردمان

طعم دست هایت را به یاد آورم

...

آه

چقدر روسپی اطرافم زیاد است

مهمان های یک شبه

فکر می کنم

خیلی ها اطرافم

هرشب مهمان خانۀ دل یکی هستند

شاید هم هرساعت

روسپیان همه جا هستند

به نام های انتخابی دیگر

همچون دوستی های مجانی

و عشق های لحظه ای

تشنگان محبت

به هرحال خود فروشی به هر اسمی

...

اصلاً این روزها شغل شریفی ست

برای آنان که روشنفکرند

که متهجرانی چون من

درکش را نداریم

وقتی عاشقی در دنیای جدید

می شود اسارت

من هم برای آزادی

با خود خواهم جنگید

و روزی روسپیگری خواهم آموخت

تا مجسمۀ آزادی شوم

برای دنیای ِ بی عشق


نیمه شب

دوم آبان 1387

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٤٤ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧ - نسیم