ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

دل دردمندم ای جان به لبت نیاز دارد

 

می آیی و من می بینمت

پیشتر از آنکه از تو جدا شوم می بوسمت

لبهای تورا که لبهایم را بوسیده است

و دست های تورا که دست های کوچکم را گرمی بخشیده است

می آیی و من تو را می بینم

می روی و من آتش می گیرم

من و تمام متعلقاتم به تو

من و دلی که ندارمش؛

...

دلم برایت تنگ است

دلم برایت تنگ می شود

دلم برایت تنگ بود

دیگر یادم نمی آید چه فعلهای زمانی وجود دارد

فقط خواستم بگویم ، دلم همیشه برایت تنگ می شود

...حتی وقتی تو می آیی و من می بینمت

...

اما اینار که آمدی

به من نگو که همه دلخوشی ها

 

کم گریه کردن ها

و کم خندیدن هایم کوتاه و کم دوامند

به من نگو که همیشه با همین هایی می مانم

که نه با خنده هاشان می خندم

و نه با گریه هاشان می گریم

به من نگو این دوره هم که سپری شود

تنها من هستم که کاری ترین ضربه را می خورم

...چون فکر کردن به آن هم رنج آور است

...اما تو

به من بگو که اگر تب کنم تو خنکای تن همیشه سوزان منی

بگو که اگر گریه کنم دستان بزرگ عاشقانه ای هستی

که چشمانم را اول بار لمس می کند

بگو که اگر خسته و شکسته گاه حرفهای بیهوده ام گوشهایت را آزار می دهد

تو گوش من می شوی

حتی اگر حرفهایم طول بکشد

بگو که تنها دلخوشی من هستی

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم