ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

سرنخ یک مازوخیسم

 

من امروز صبح که پاشدم انگار خوشی هایم را یکجایی جا گذاشتم ، زیر پتو ام یا شاید هم زیر متکا

اصلاً نمی دانم چطور شد که دوباره سر نخم را گم کرده ام و امروز هرچه توی خیابان و پس کوچه های ذهنم گشتم نشد که بگیرمش

دلم می خواهد اینبار که سر نخم را پیدا کردم محکم گره اش بزنم به یکی از گوش هایم که اگر جایی خواست گم شود ، گوشم با گم شدنش کشیده شود، بعد من دردم بیاید و از اینکه دردم می آید هی بخندم و حس خوشبختی ام گل کند.

من نمی دانم چه مرگم گرفته است امروز ... ولی مثل این می ماند که دلت برای یک چیزی تنگ شود که هیچوقت هم نداشتی اش و همیشه دلت خواسته داشته باشی اش و بعد که هی خودت را عادت دادی به نداشتنش ، یک هویی بترسی از این عادت شدن نداشتنش ، بعد سعی کنی دوباره دلت داشتنش را بخواهد و دوباره که نداشتی اش غصه نداشتنش را بخوری و مدام خودت را دق دهی در داشتن و نداشتنش...

من که گفتم نمی دانم چه مرگم شده است؛

امروز به خانم با وقار گفتم: دلم می خواهد مثل مدیرعامل شرکت پول پرست ها هی یک سیگار خاموش را بگذارم گوشه لبم و بعد هی زجر کش کنم خودم را که چرا روشنش نمی کنم و نمی گذارم اختناق دودش خفه ام کند و بعد هی خوشحال شوم که خود آزاری کرده ام

اصلا باور کنید من یک دیوانه خودآزارم ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:٥٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم