ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

وقتی علامت سئوال برداشته می شود و رها می شوی

 

بعضی شب ها را نمی توان از خاطره ها حذف کرد ... اتفاق می افتند و بعدش هم خاطره اش مثل بختک می چسبد به زندگی ات، که هرکجا میروی ولت نمی کند و مدام جفتک می اندازد و گند می زند به تمام شب ها و روزهای نامربوط  ِ بعدش

دلم می خواهد یک روز صبح که بیدار می شوم ( اگر بشود که واقعا یکروز صبحی بیاید و من بیدار بشوم) همه آدم های زندگی ام را شیفت و دلیت کنم و البته همه روزها و شب های گذشته را ... اصلا یکجورهایی بشود که حس کنم مثل دکتر ارنست کشتی شکسته ام رسیده است به یک جزیره پر از تنهایی و تازه خانواده ای هم نیست و من تنهای ِ تنهایم

آنوقت هر روز کلی با خودم عشق می کنم و می گذارم تا دلم می خواهد دلم برای خودم غش برود و حسرت هیچ روز و شبی را نخورم که با دوست تلف شد و دست آخر جز یک خاطرۀ بختک شده بر زندگیم، هیچ چیزی هم عایدم نشد ، که تازه آن را هم یکروز صبح بلند شوی و ببینی حرام ِ فراموش کردن خاطره های رفته و حال ِ بی خاصیت و آینده نخواسته شده بودی و خودت چه بی خبر بودی و ابله

....

حالا انگار کشتی ام رسیده به جزیره تنهایی و من محال است آتشی روشن کنم و دودی بفرستم به هوا که مبادا کسی مرا پیدا کند ... که عجیب حال خوشی دارم در این تنهایی...

مثل این می ماند که یکی به تمام سئوال های دیروز  ِ دلم جواب داده باشد و حالا دلم خفه شده در این همه فهمیدن ِ خر بودنش که در نوع خودش اکتشاف بزرگیست


...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ - یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ - نسیم