ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

انسانیتم آرزوست

یک دستگاه شمارش در نهارخوری وصل کرده ایم ... قبلتر ها مدام دعوا داشتیم با آشپز که تعداد غذاها فلان و است و بهمان...

حالا یک عده که خیرسرمان تحصیل کرده های مملکت اند و خیرسرشان مدیرند و مدبر دماغشان را گرفته اند بالا که انگشت زدن خلاف شئونات انسانی است و ما از آنجا که خیلی مدیریم، شئنیتمان (درست نوشتم یعنی؟) می رود زیر سوال...

آقای خودشیفته و آقای مذهب سردمدار این حفظ ارزشهای انسانی اند و اینروزها لبخند طعنه آمیز تحویل می دهند که یعنی ما نهار خوردیم و نوشجانمان و تو هم دیدی که مقرراتت به هیچ جایمان نبود... بعد من هربار می گویم پولش را نمی دهند به این آشپز بیچاره، که شما شصتتان را حواله من می کنید و این بی نوا دردش را می کشد ... و من مانده ام شان انسانیتان قلقلکش نمی آید وقتی حق کسی ضایع شود

آقای مذهب که مارا بخاطر شراره های بیرون ریخته موهایمان نگاه نمی اندازد و حسابش معلوم است ... مانده ام از خودشیفته که آقای تنها اصرار دارد از همه اهالی شرکت فهمیده تر و باسوادتر است و هزارتا لقب برایش می تراشد که اِهِن است و تُلُپ ... بگذریم حکایت من و این شرکت وصله ناجوریست که جور نمی شود الا به روزگاران که یا من بشوم مانند اینها و یا ... همان من بشوم مانند اینها

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢۳ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ - نسیم