ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

سکوت می کند از زندگی مرا بیزار

هندزفری می‏گذارم توی گوشم که نشنوم... سکوت سرسام آور اینجا را می گویم

پیش خودمان بماند

گاهی با خودم حرف می زنم، بعد غرق میشوم در خاطرات خیالی، گاهی می‏خندم به خودم

جایی نگویید فقط دارم به شما می گویم: جنون به من نزدیک است

...

دو روز است تصمیم گرفته‏ام که حرف نزنم، ببینم کسی اصلاً می فهمد که من هستم

خب خداروشکر امروز آقای "دست بزن دار فهمید"... نه که فهمیده باشد حرف نمی زنم ها، نه... فهمید به حرفهایش کمتر خندیدم

...

آقای دست بزن دار مرد بدی نیست، گاهی می آید و سکوت اینجا را می شکند ... شاید تنها کسی ست که خنده های من را دوست دارد

آخر خیلی ها اینجا از رنجاندنم لذت می برند

...

"پسر ِ بابا" خواهرزاده مدیرعامل است... هروقت می آید من را برمی‏گرداند به سالهای دانشگاه... به روزهایی که حالا حسرت شده... واقعیتش تنها کسی است که حضورش مرا خوشحال می کند

"آقای ِتنها"، رئیس من است... همسلولی ام ... و تنها تنها و تنها کسی که له کردن مرا خوب بلد شده... شکستن دلم برایش عادی است و تمام هنرش را صرف آزارهای گاه و بیگاهم می کند

آقایِ تنها مرد بدی نیست فقط شاید حضور من تنهاییش را آزرده است

...

اینروزها تمام انرژی ام می رود پای صبوری ام...

اما به کسی نگفته ام، بین خودمان باشد... دیگر دارم کم می آورم... دیروز روی پل داشتم فکر می‏کردم مُردن چه طعمی دارد

گفتم که : جنون به من نزدیک است

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥٤ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ - نسیم