ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

روزای روشن خداحافظ

چند ماهی میشه که کارم رو عوض کردم

بازم شرکت جدید و آدمهای جدید و یه من ِ تاریخ مصرف گذشته

بازم همون حکایت همیشگیه "من از جهانی دگرم"

هنوز هیچ اسمی پیدا نکردم که معرف این شرکت و آدمهاش باشه

اصلا انگار به هیچ چیزی تعلق ندارن، انگار تو هیچ دسته بندی ای نمی گنجن... محو شدن ... تو خودشون، تو روزگارشون، تو کارشون

چه می دونم اصلاً... اگه خیاط بود حتما یه اسمی براشون پیدا می کرد

تا امروز هروقت کارم رو عوض می کردم، هروقت می خوردم زمین یه حسی داشتم که می گفت می تونم دوباره بلندشم

دوباره بزرگی کنم ... اما اینجا ... دنج ترین میز تو پرت ترین اتاق این ساختمون پرطمطراق یه فرقی داره ... باید عادت کنی به غرق شدن ... به محو شدن ... به دیده نشدن

اینجا برای من شبیه آخر دنیاست

و امروز این رو می نویسم برای ثبت در تاریخ

روزهای بزرگی من تمام شد

درست همین جا

پشت ِ دنج ترین میز در پرت ترین اتاق یک ساختمان پرطمطراق

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳٥ ‎ق.ظ - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ - نسیم