ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

پایان تلخ

مدتهاست نوشتنم نمی آید ... اصلا یادم رفته از آن روزهایی که وبلاگ نویس بودم چقدر گذشته است اما حس می کنم به ازای همه روزهای گذشته و همه قصه های ناگفته ، حرف هست برای نوشتن ... اما من دیگر نوشتن را فراموش کرده ام.

روزهای پر فراز و نشیبی است این روزها ... عوض کردن خانه و رفتن به خانه جدید، بیش از آنچه می اندیشیدم سخت شد و طاقت فرسا... مسائل کار و قصه های این محیط عجیب و غریب هم که خود حکایت مفصلیست

قریب یک سال و اندیست که آمده ام شرکت "ناپاک ها" به هوای بودن کنار  پیرِ مهربان ... در همین یک سال و اندی انقدر بزرگ شده ام و آنقدر چیزهای نادیدنی دیده ام که فکر می کنم می توانم همین حالا در جشن هزار سالگی خودم شرکت کنم ...

این شرکت پر است از آدمهای کوتاه با فکرهای سخیف و سطحی ... دوروویی و نامردی موج می زند وچه عجیب که همه اینجا می دانند با آنکه دست رفاقت می دهند می توانند از پشت به یکدیگر خنجر زنند و هیچکس، مطلقاً هیچکس دلگیر نمی شود از این حقیقت تلخ...

امروز پیرمرد رفت... استعفا داد... جنگید... اخراج شد... نمی دانم

پیرمرد آدم اینجا نبود همانطور که من آدم اینجا نیستم ... و هیچکس مطلقاَ هیچکس نمی فهمد که اینجا کجا بود و نمی تواند درک کند آدمِ اینجا نبودن چقدر سخت است ...

رفتن پیرمرد را از پنجره دیدم کمرش خم شده بود... نه از پیری... به گمانم درد داشت... پیرمرد برای آدمهای اینجا زیادی مهربان بود... من هم زیادی مهربانم ... و هیچکس مطلقاً هیچکس نمی فهمد زیادی مهربان بودن برای آدمهای اینجا چه معنایی دارد

آخرین باری که پیرمرد را دیدم خسته بود ... گفتم اینها حیوان های آدم نما هستن ... برآشفت... گفت من دوست ندارم دوست داشتنی های مرا کثیف کنی ... دستش را که فشار داد روی شانه ام بغضم ترکید ...

فکر کردم چقدر دوست داشتن آدمها بعضی وقت ها سخت می شود ... فکر کردم چقدر من محتاج بودم به این افکار پیرمرد و هیچکس مطلقاً هیچکس نخواهد فهمید پیرمرد چقدر روحش بزرگ است.

از صبح که رفتن پیرمرد را دیدم تازه فهمیدم هوای اینجا چقدر آلوده بود... و هیچکس مطلقاً هیچکس نمی تواند بفهمد چقدر نفس کشیدن در ناپاک ترین هوای دنیا سخت است.

برای پیرمرد پیغام دادم که یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است و فکر می کنم باید به زودی برای خودم هم این تلخی را تمام کنم...

پیرمرد که نباشد اینجا هیچ چیز برای دلبسته کردن من ندارد.

خسته نباشی فرشته مهربان من

 

پینوشت: دنبال کار می گردم هرکی کاری سراغ داره بگه رزومه بفرستم.ممنون.

پینوشت 2: هیچ اتظاری از کسی ندارم و این نشاندهنده قدرت من نیست...مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ - نسیم