ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

این من دوست داشتنی

 

روزی که آمد خواستگاری 28 ساله بود، فوق لیسانس داشت، سربازی رفته بود و درآمد مناسبی داشت... همسرم را می‌گویم.

اما همه مخالف بودند ... می‌گفتند زود است

اینروزها برای برادر شوهر گرامی رفته اند خواستگاری ...  6 سال کوچکتر است، درسش تمام نشده، سربازی نرفته و هیچ درآمدی ندارد... آقای شوهر می‌گوید عجله نکنید...

پدر شوهر عزیز اما با غضب جواب می‌دهد که این چه حرفی­ست دختره چادری و تحصیلکرده است... و من بعد از 2 سال می‌فهمم دلیل مخالفتشان با ازدواج ما این بوده: من ج..ه  بودم و بی‌سواد

بله ... قطعاً اینبار خواستم بگویم یک همچین منی هستم.


پینوشت: یک نفر یک سیگار آتش کند ... حالم خوش نیست

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱۱ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم