ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مادر

مادرها را دوست دارم... یک جور ناجوری همه شان دلنشینند. حتی آن غر زدن های همیشگیشان...اصلا انگار می‏کنی جزو وظیفه مادریست غر زدن آنقدر که وقتی من به جان شوهرم غر می زنم می گوید باشه مامان ...

مادرم را دوست دارم ... از بچگی هروقت گریه می کردم می آمد یک جور قشنگی بغلم می کرد که حس می کردم تنها نیستم ... من اینجور در آغوش کشیدنش را دوست داشتم آنقدر که اگر وقت گریه بغلم نمی کرد گریه ام بند نمی آمد ... اصلا برای همین است داغ همه گریه هایی که بی آغوش مادر کردم هنوز هم برایم تازه است.

بچه که بودم عاشق صورت مادرم بودم و لیسیدنش ... اما هیچوقت نفهمیدم آن طرز پاک کردن صورتش بعد از لیسیدن من، چه معنایی داشت ؟؟؟ هیچ وقت نفهمیدم چندشش می شود یا ذوق می کند؟؟؟؟

مادرم را وقتی گریه می کند دوست دارم ... یک جور ناجوری آرام و بی صدا ... آنقدر مظلوم که پا به پایش زار می‌زنم... اصلا نماد غم های عالم برای من وقتی هایی است که هق هق بی صدای مادر را سر سجاده می دیدم.

مادرها یک جور ناجوری دوست داشتنی اند ... حتی با آن غرغر کردن های همیشگیشان یا دلواپسی های از شور به در و اشک های دم مشک و نفرین های مکرر

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ - نسیم