ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

استخدام ی من ِ مهربان

 

حال و روز خوشی ندارم ... همه چیز به ظاهر خوب و ارام می آید اما من نمی دانم چرا اینقدر دلگیرم

کار جدید همۀ چیزهای خوب را دارد اما یک چیزی هست که آزارم می دهد

من را استخدام کرده اند که مهربانی کنم

درست است ... واقعیت ماجرا همین است که گفتم

پیر دوست داشتنی گاهی مرا به اتاقش می خواند ...خوش و بش هایمان که تمام می شود می گوید که بروم چون سرش شلوغ است ... با رئیس ِ دل کوچک قرارداد بسته است که کارهای مرا انجام بدهد و به من می گوید اینطوری که بشود برای همه بهتر است ... جمله اش دقیقا این بود: اینطوری تو وقت آزاد بیشتری پیدا می کنی که به همسرت برسی من هم خیالم راحت است که پیش من هستی اگر دو تا دختر داشته باشم یکی از آنها تو هستی آن یکی دخترم سحر، آقای دل کوچک هم یک پولی گیرش می آید ... ناراحت نشو حقوق تو را هم زیاد می کنم.

واقعیت همین است، پیر دوست داشتنی مرا استخدام کرده که دخترش باشم

این را وقتی مطمئن شدم که با مشت به دیوار می کوبید تا من بگویم نزنید دستان درد می گیرد یا با گلوی گرفته مدام خواهش می کرد که بگذارم بستنی بخورد و چشم هایش برق می زد وقتی می گفتم نه برایتان خوب نیست.

اینجا یک نفر دیگر هم هست که نیاز به مهربانی من دارد... یک آبدارچی نوجوان داریم که سواد ندارد ، پول ندارد، مادر ندارد و پدر درست و حسابی ندارد ... همه عشقش حرف زدن راجع به پرنده هایش است و آینده ای که امیدوار است پیش آید چون پیر دوست داشتنی قول داده است اگر دبستان را تمام کند می گذاردش سر یک کار دیگر

کل روزش را در اتاق ما می گذراند ... موهایش را شانه می زند تا بگویم آفرین که مرتب شده ای و  میزم را بیشتر از باقی تمیز می کند تا بگویم دستت درد نکند... همه اش فکر می کنم دلش می خواست یک مادر داشته باشد

بعد شب ها که می خواهم بروم خانه یک منی هستم که آنقدر محبت کرده دلش می خواهد فقط محبت ببیند ... شده ام یک من جنگجو که حالش بهم خورده است از اینهمه نقش خواهر و مادر و دختر را بازی کردن و دلش می خواهد یک زن مهربان نباشد

و بیچاره دلبندم که نمی داند چکار کند با آدمی که باید همسر ِ مهربانی باشد و نیست...

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۳:۱٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ - نسیم