ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

خداحافظ شرکت روانی ها

افتاده ام به خداحافظی ... از شرکت آن آدم های دیوانه خداحافظی کردم و آمدم بیرون ... آنهمه خورد شدن ها و بودن پیش آن آدم های زشت و ناهنجار خوبیش فقط این بود که یاد بگیرم می توانم در همان شوره زار هم خوب باشم ... آنقدر که دلشان از رفتنم بگیرد ...

حالا یک شروع دوباره دارم با پیر دوست داشتنی در شرکت خوردنی ها ... گرچه آقای رئیس چاق  و تهی مغزِ قدیمی تهدید کرده که شکایت می کند اگر پیرمرد من را استخدام کند اما خیالم راحت است اینبار فرشته مهربان پشتم را خالی نمی کند...

 

پینوشت: باز هم باید ممنون باشم از دلبندم که مرا ترغیب کرد به شجاع بودن و تصمیم گرفتن اما دلم نمی آید نگویم آن شرکت آدم روانی ها اگر هیچ چیز نداشت حداقل برایم یک برادر خوب داشت که قد بلند بود و مهربان و این هم عکس خداحافظی اش است ...

 


...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ - نسیم