ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

رئیس ٍ اینور و آنور در

1

برای بار چندم در این ماه می­‌روم تا استعفاء بدهم اما....

رئیس آدم عجیبیست

این طرف در اتاقش با آن طرف در اتاقش زمین تا آسمان فرق دارد...

وقتی وارد اتاقش می شوی به محض بسته شدن در اتاق می شود یک آدم دیگر... دیروز خودش هم این را اقرار کرد...

من در برابر رئیس بیرون از اتاق کاملاً سکوت اختیار می­کنم چون می­ترسم با حرف­هایش برنجاندم ... در برابر رئیس داخل اتاق هم سکوت می­کنم چون محو آن لبخند کمیابش می شوم که عجیب گیراست

کمتر پیش آمده کسی را بشناسم که لبخندش تا این حد مجذوب کننده باشد، شاید هم برای همین است که رئیس بیرون از اتاقش لبخند را فراموش می­کند.

داشتم راجع به استعفایم می‌­گفتم... خسته شده بودم... خانم همکار یک فاجعه انسانی به تمام معنا است ... حتی ثانیه‌ای تحمل حرف­های صدمن یک غازش صبر ایوب می­‌خواهد... آقای رئیس همیشه با او درگیری دارد ... خودش می­گفت بیرون از این در اگر بخندم خانم همکار را دیگر نمی­‌شود جمع کرد.

هرچه به رئیس می­‌گویم که بگذار بروم قبول نمی­‌کند... این برایم یک موفقیت است... می‌گوید دارم فکر می­‌کنم از توانایی‌هایت بیشتر استفاده کنم... می­گوید از تو خیلی راضی هستم ... می‌گوید از مشکلات اینجا فرار نکن بمان و مرا در مشکلات مدیریتم کمک کن.

آقای رئیس مهربان دلم را آرام می­کند اما وقتی خانم همکار می­گوید این رئیس زبان باز است و فقط خرت می­کند یادم می افتد حاضر نیستم رنج این همکاری را هیچگونه به روحم تحمیل کنم حتی اگر رئیس قول بدهد روزی یک ساعت برایم لبخند بزند....

2

بدون هیچ انتظاری از شرکت پول پرست­‌ها تماس گرفتند و گفتند پیر مهربان رفته است  شرکت خوردنی .... گفتند شماره تورا خواسته ...

بدون هیچ انتظاری فرشته مهربان گفت باید بروم پیشش و کارهای بزرگتری انجام دهم ...  خدا را چه دیدید شاید دوباره برگشتم به روزهای بزرگ گذشته ... حتی بزرگ­تر

...


پيام هاي ديگران()        link        ٧:٤۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ - نسیم