ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

من و خانم همکار

 

من گمانم مورد نفرین قرار گرفته‌ام... آن از خانم لپ قرمز که با آن روحیات خداپسندانه‌اش دیوانه‌ام می‌کرد... این از همکار جدید که به واقع همه‌چیز را تخته کرده است و خلاص...

امروز خانم همکار برای کاری رفت ساختمان بغلی... آمدنش نیم ساعتی طول کشید... وقتی برگشت با هیجان می‌گفت که در طول این راه حسابی گیر کرده است ...

ترو خدا یک وقت مثل من شما دچار اشتباه نشوید و خدایی نکرده فکر نکنید که حیوان درنده‌ای، شیری، پلنگی، سیلی، آتشفشانی چیزی جلویش را گرفته‌ها... نخیر ...ایشان بطور کاملاً مبسوطی برایم توضیح داده‌اند که در مدخل ورودی ساختمان آقای مدیرعامل داشته با خانم مدیر اداری صحبت می‌کرده و به همین دلیل ناچار شده نیم ساعتی تامل کند که آقای مدیرعامل صحبتش تمام شود و از در ورودی فاصله بگیرد و برود ...

بعد یک وقتی دوباره فکرتان نرود سمت اینکه می‌توانست ازشان عذرخواهی کند و از کنارشان عبور کند ها، نه ... آخر من ِ گردن شکسته این را پرسیدم که مگر نمی‌توانستی مودبانه ردشوی ، شاید آنها تصمیم می‌گرفتند تا شب همان جا بمانند؟؟ بعد نمی‌دانید چه نگاه عاقل اندر سفیهی به من شد، آنقدر که من از فرط خجالت آب شدم و رفتم زیرمیز و یاد آن سخنان گهربار خانم منشی مدیرعامل افتادم که در بدو ورود از من پرسید تا به حال  یک  مدیرعامل را از نزدیک دیده ام یا نه؟ و با این کلام مرا به عمق ِ اهمیت دیدن یک مدیر عامل آگاه کرد....

خلاصه که خواستم شما را با این تجربۀ جدید آشنا کنم که اگر سر پلی، خط عابر پیاده‌ای، در اتوبوسی، مترویی جایی مدیرعاملتان را دیدید مبادا یک وقت از کنارش رد شوید که بی ادبی بزرگی کرده‌اید و خدا اصلاً نمی‌بخشتتان... از ما گفتن بود.

پینوشت: راستی جان مادرتان اگر کسی می‌داند نفرین را چگونه می‌توانم از سرم بردارم راهنمایی کند ... شمارۀ دعا نویس هم قبول است.

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٦:۱۸ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ - نسیم