ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

روزهای کوچکی

1

من قائم مقام یک شرکت کوچک بودم که حق امضاء داشتم و ده درصد از سهام شرکت

من مدیر گروه اندازه‌گیری بهره‌وری و مدرس دوره‌های آموزشی آن بودم

من مدیر اجرایی نشریۀ منتسب به  شرکت بودم و طرح‌های نشریه باید به تایید من می‌رسید

من خیلی‌ها را در شرکت استخدام کردم و خیلی‌های دیگر را اخراج

من اجازه مرخصی رفتن نداشتم چون مدیرم معتقد بود بدون من چرخ شرکت نمی‌چرخد

اصلاً به خاطر همین‌ها من احساس می‌کردم آدم بزرگی هستم.

.............................

حالا من یک کارمند ساده در یک شرکت بزرگ هستم

من کارهای ساده‌ای مثل بایگانی و تایپ  انجام می‌دهم

جای آن فرمول نویسی‌های پیشرفته نمودارهای ساده می‌کشم

برای اینکه باور کنند به مجموعه Office مسلط هستم باید هزارجور دلیل و سند و مدرک بیاورم

حالا جای طراحی‌های سنگین نشریه، طرح‌های مثلث و مربع می‌کشم و تشویق می‌شوم

جای دستور دادن به دیگران مورد عتاب قرار می‌گیرم

و حالا گمان می‌کنم آدم کوچکی شده‌ام... آنقدر که دل باقی برایم می‌سوزد

این را دیروز یکی از همکارها گفت که برخلاف همه، همیشه رفتار دوستانه‌ای دارد...

سه روز گذشته سه نفر از همکارها پرسیدند که کجا منشی‌گری می‌کردم که اینقدر خوب بلدم کار کنم... بعد دل ِمن به حال خودم سوخت... دلِ آنها هم سوخت ... برای همه آن چیزی که بودم و برای همه این چیزی که شدم، اما بعید می‌دانم فهمیده باشند که چقدر آزرده شدم به سئوالشان و یادآوری همۀ آن منی که بزرگ بود و مغرور و همۀ این منی که ریخته است و خیال دارد دوباره بزرگ شود وبزرگی کند.

 

2

من یک دختر ساکت، نجیب، بی‌حاشیه و با صدایی آرام هستم ... تعجب نکنید. اینها همۀ آن چیزهایی است که آدم‌های این شرکت ِعصبی و پرخاشگر و پرهیاهو از من سراغ دارند.

این صفت‌ها را بگذارید کنار آنهایی که خودتان از من سراغ دارید تا بهتر بفهمید چقدر تفاوت دارم با این آدم‌ها و چقدر تنها مانده‌ام میانشان...

 

3

چند صباحیست افسرده‌ام... شغل جدید هیچ شباهتی با آنچه قرار بود باشد ندارد... اما به لجبازی افتاده‌ام با خودم، که ثابت کنم می‌توانم دوباره همانی شوم که بودم... پس می‌مانم

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٥:۳٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ - نسیم