ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

من و رئیس

بالاخره بعد از آن کش و قوس‌هایی که حتماً یادتان هست 8 صبح روز شنبه 15 آبان آمدم سرکار جدید و شرکت عصبی‌‌ها... اینقدر دقیق می‌نویسم که بعدها همیشه یادم باشد چقدر حماقت چاشنی کارم بود

در تمام روزهای بعدش فقط چند باری یادم می‌آید که جواب سلام از کسی گرفته باشم و خداحافظی هم که حرفش را نزن، اصلاً کسی بلد نیست.

میز کارمشترکی با همکارم دارم که درست نزدیک در ورودی است. از آن درهای باکلاس که خود بخود باز و بسته می‌شود، بعد هر بار که کسی از جلوی میز رد شود یا احیاناً عرصه به من تنگ بشود و بخواهم برم جایی خودم را خالی کنم همه واحد می‌فهمند اصلاً هرگونه تکان اضافی و افتادن وول ووولکی به جانم می‌تواند این در عزیز را باز و بسته کند...خلاصه که اینها باعث می‌شود حتی اگر بخواهم ما تحت خودم را بخارانم مراقب باشم کسی متوجه باز و بسته شدن‌های در نباشد.

خنده‌دارتر از همه اینکه اینجا مثل مدرسه می‌ماند مانتو‌ات را چک می‌کنند  مبادا طرح‌دار باشد. کفشت هم نباید بیشتر از سه سانت پاشنه داشته باشد. همین دیروز خانوم مدیر اداری آمد و تذکر داد که مانتوی مدل دارم را عوض کنم همه‌اش نگران بودم که نکند ناخن‌هایم را هم نگاه کند اما خدا رو شکر هواسش پرت ِجای دیگری شد و رفت.

اینجا به واقع همه پاچه هم را می‌گیرند و قشنگی‌اش اینجاست که هیچکس هم حرف های آن یکی را به هیچ کجایش حساب نمی‌کند.

کلاه رئیس که از همه بی‌پشم‌تر است.

اما برای خودش دیکتاتوریست. گرچه تنها کسی که ازش می‌ترسد خودم هستم.

آنموقع که می‌آمدم شرکت همه‌اش یاد آن لبخند مهربانش بودم و آن جمله رویایی: من اهل جنگ نیستم.

اما در تمام این مدت دریغ از ذره ای مهربانی یا سرسوزنی لبخند

خشک و دستوری مثل همه آدم‌های این شرکت...

از وقتی آمدم دو بار استفا دادم اما یک خاصیت عجیب رئیس این است که وقتی وارد اتاقش می‌شوی به محض بسته شدن در اتاقش بطور ناگهانی عوض می‌شود. آنقدر صمیمی و مهربان که دلت نمی‌آید بگویی می‌خواهی شرکت را ترک کنی.

دیروز مستقیما گفتم با محیط کار اینجا مشکل دارم. انگار فهمیده باشد پرسید منظورت خشک بودن محیط است، گفتم منظورم خشک بودن شماست. لبخند ندارید، من دلم می‌میرد...

خندید. شیرین می‌خندد این رئیس، اما انگار که نخواهد شیرینی اش به دلت مزه کند سریع جمعش می‌کند.

گفت من سختم می‌شود بخندم. اما تو هم زود قضاوت می‌کنی باز هم بمان اگر تا آخر هفته خوب نبودم آنوقت برو.

قبول کردم...

نمی دانم چرا اینقدر دلم می خواد با این رئیس بجنگم و راضی‌اش کنم به اینکه خودش باشد و آن لبخند‌های آرامش... او هم دارد می‌جنگد با من که نشان دهد آن  اخمی که اصلا به چهره‌اش نمی‌آید باید بماند.

گرچه دیروز که رفتم استفا بدهم به رئیس گفتم که فقط بخاطر این جمله‌اش آمدم که اهل جنگ نیست، اما گمانم من و رئیس هر دو اهل جنگیم...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ - شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ - نسیم