ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مصاحبه 4 ـ قسمت آخر

دیگر لازم نیست بنویسم که باز هم یک ساعتی منتظر ماندم... بعدش همان خانوم مدیر اداری با یک آقایی آمد برای مصاحبه... مرا که معرفی کرد خودش خندید و گفت این خانوم گمانم تا حالا با کل شرکت مصاحبه کرده است... من هم خندیدم

مرد مهربانی بود... معذرت خواست که سئوال‌هایش تکراریست... اما سئوال‌هایش اصلاً تکراری نبود... مثلاً پرسید تا چه ساعتی می‌توانید بمانید سرکار؟ اگر بگویم تا 10 شب می‌مانید؟ گفتم اگر موردی پیش بیاید مسئله‌ای نیست. گفت همسرتان مشکلی ندارد؟ گفتم خیر. با تعجب پرسید شام چی شام نمی‌خواهد؟ مانده بودم با این مرد محترم و مهربان دیگر چه برخوردی داشته باشم... گفتم شوهرم رژیم دارد... سر تا پایم را که برانداز کرد با تعجب بیشتری پرسید شوهرت خیلی چاق است... خواستم سر به سرش بگذارم بگویم بله... اما خدایی ترسیدم سئوال بعدیش این باشد که مثلا چرا با آدم چاق ازدواج کردی یا اینکه نکند کار می‌کنی تا خرج شکم شوهرت را دربیاوری... بخاطر همین گفتم نخیر به تناسب اندام علاقه دارد...

پرسید تا به حال دعوا کردی در محیط کار؟ منتظر بودم در ادامه حرف هایش بگوید اعصاب ندارد و ممکن است وسط کار من را بزند... گفتم نخیر من آدم جنگجویی نیستم... گفت اگر دعوایت کنم و بیخودی گیر بدهم به کارهایت... یاد قصه خاله سوسکه افتاده بودم و سئوال‌هایش... خنده‌ام را که کنترل کردم گفتم عیبی ندارد رئیس قبلی هم همین بود...عادت کرده‌ام... اما بر خلاف همه تصوراتم خیلی مهربانانه گفت خدا رو شکر من هم همینطوری هستم، ‌نمی‌توانم با آدم‌ها بجنگم... اما تو سعی کن مسئولیت اشتباه دیگران را نپذیری چون مظلوم واقع می‌شوی...

موقع خداحافظی خانوم مدیر اداری مطمئنم کرد که این آخرین مصاحبه بود.

...

داشتم فکر می‌کردم که یعنی می‌شود آقای مهربان رئیسم بشود که زنگ زدند... از این شرکت خوشم آمده بود، انگار یک نفر را داشتند که همیشه به من زنگ بزند... گفت پنجشنبه بیا برای قرارداد... با استرس بالایی پرسیدم می‌شود بگویید برای کدام واحد؟ گوشی را وصل کرد به خانوم مدیر اداری... نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم... گفت شما را برای واحد الکترونیک درنظر گرفته‌ایم همان آقایی که آخرین بار با شما صحبت کرد.

گوشی را که قطع کردم فقط یاد برق نگاهش بودم وقتی گفت من هم اهل جنگ نیستم...

 

پایان

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:۳۳ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ - نسیم