ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مصاحبه 3

دوباره زنگ زدند که بیا برای مصاحبه... اینبار با مدیرعامل

رفتم... از من نپرسید چرا، رفتم به هرحال... انگار یک جورهایی وقتی حالم بد میشد و دلم می‌خواست به زمین و زمان فحش بدهم زنگ می‌زدند و می‌گفتند بیا برای مصاحبه... خوب نمی‌توانم کتمان کنم که یکجورهای ناجوری دلم قنج میزد که ببینم مدیرعامل این گروه سراسر دیوانه چه کسی می‌تواند باشد...

باز هم همان قضیه یک ساعت منتظر نشستن پابرجا بود... باز هم داشت دلم برای خودم می‌سوخت و زیر لبی هرچه فحش بلد بودم می‌دادم... آخرش آقای مدیرعامل بنده را به حضور پذیرفت... خوب اقرار می‌کنم فکر می‌کردم مدیرعامل آن شرکت پردبدبه و کبکبه با آن کارمندهای سگ اخلاقش و آن کسی که پشت لندکروز آخرین سیستم پارک شده توی پارکینگ شرکت می‌نشیند حتما یک آقای کروات زده و شیک و پیک با بوی ادکلن تند باید باشد... اما

آقای مدیرعامل تیریپش بدجوری بسیجی می­زد... کفش‌هایش را درآورده بود و پاهایش را روی صندلی جمع کرده بود و تقریبا چهارزانو نشسته بود روی صندلی، ته ریش داشت و ژولیده بود... یک چیزی کاملاً متفاوت با تصوراتم

بعد از یک ساعت و نیم انتظار و روبرو شدن با مردی که هیچ شباهتی با مرد رویاهایم نداشت توقع داشتم حداقل نیم ساعتی مورد سئوال و جواب قرار بگیرم، اما مدیرعامل محترم فقط پرسید چرا از کار قبلی آمدی بیرون؟ گفتم ازدواج کرده‌ام و ماموریت شهرستان دیگر نمی‌توانستم بروم. خندید... گفت لطف کردید آمدید و خداحافظی کرد.

وقتی ماشین را از پارک در می‌آوردم همه‌اش خودم را دلداری می‌دادم که مهربان بود، حتما پایش درد می‌گرفته آویزان بماند وگرنه خیلی سئوال ها بود که دلش بخواهد بپرسد.

باز هم زنگ زدند. جواب موبایل را ندادم. هنوز توی رختخواب بودم، داشتم فکر می‌کردم که محال است به آن دیوانه خانه برگردم ... یکهوو زنگ زدند به گوشی خانه و باز هم همان جمله تکراری: می‌شود بیایید برای مصاحبه؟

گفتم خانوم محترم می‌شود بگویید من چند بار باید بیایم برای مصاحبه؟ خیلی معصومانه گفت اینبار هم بیایید.

توی راه همه‌اش فکر می‌کردم یعنی آدم روانی دیگری هم توی آن شرکت مانده که بخواهد با من مصاحبه کند؟ اصلا مگر توی هر شرکت چندتا آدم روانی ممکن است وجود داشته باشد؟

ادامه دارد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ - نسیم