ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

مصاحبه 2

فردایش دوباره زنگ زدند... گفتند بیا برای مصاحبه گفتم چشم و گوشی را قطع کردم... بعد هم هرهر خندیدم که حالا شما بنشینید تا سبز شوید... نرفتم

دوباره زنگ زدند...گفتم جلسه دارم...گفتند اگر می شود شنبه بیا... گفتم هماهنگ می کنم... شنبه هم شد و نرفتم... بعد یکهوو گفتم چرا اینقدر اصرار می کنند نکند تقدیرم به رفتن است و من هی دارم با بختم جدل می کنم... دوباره که زنگ زدند با سر رفتم.

بار دوم هم مثل بار اول بود یک ساعت بیشتر نشستم... بالاخره مدیر اداریشان آمد برای مصاحبه... از آن زن‌های ابرو بالا بنداز و ترسناک بود... اول سرتاپایم را برانداز کرد و بعد پرسید چرا اینقدر زنگ زدیم تا بیایید؟؟ گفتم کارم مهم است ... همه‌اش جلسه دارم شما هم وسط جلسه‌هایم زنگ می‌زدید... اینقدر با تفاخر گفتم که نفهمیدم چرا همان جا رزومه‌ام را پاره پاره نکرد و از شرکت بیرونم نینداخت.

سئوال بعدی‌اش این بود که رابطه‌ام با آدم‌های عصبی چگونه است... گفتم این یکی را خوب بلدم... رئیس قبلی‏‌ام یک دیوانه واقعی بود که تعادل روانی زیادی نداشت... مدام دلش می‌خواست به همه چیز گیر بدهد و داد بکشد، بخاطر همین‌ها که باشد خوب بلدم با اینجور آدم‌ها سرو کله بزنم... یکهوو اعلام کرد..خوب است چون اخلاق من هم همین است... گفته باشم من آدم بداخلاقی هستم... اعصاب ندارم کسی کار اشتباهی مرتکب شود...اگر زیاد مرخصی بخواهی قاطی می‌کنم ... حالا می‌توانی با من کار کنی؟؟؟

هنوز از شوک سخنرانی خانوم مدیر اداری درنیامده بودم که گفت باید بروی طبقه آخر اتاق مسئول دفتر مدیرعامل شاید آنجا هم تورا برای استخدام بخواهند ... گفتم چشم و رفتم بالا...

بلبشو بود... یک زنی بود که داشت سر یکی از کارمندها عربده می‌زد که چرا صندلی خراب شده است و آقای بیچاره مدام می‌گفت تقصیر او نبوده... بعد خانوم مدیراداری آمد و بین آنهمه آدم همان زن عربده کش را نشان داد که ایشان همانی‌ست که ممکن است رئیس شما بشود...

با سلام و صلوات ایستادم تا کمی سکوت برقرار شود... بعد که کمی اعصاب خانوم مسئول دفتر آرام گرفت شروع کرد مصاحبه با من ... پرسید چه کارهایی بلدم و آیا تا به حال یک مدیرعامل را از نزدیک دیده‌ام... نمی دانم خدا چطور کمکم کرد که از خنده روده بر نشدم وگرنه از اخلاقش بر می‌آمد که مرا از همان طبقه پرت کند پایین...داشتم فکر می‌کردم شاید یک مدیرعامل به منزله امام زمان برایش به حساب می‌آید که گفت منظورش فقط دیدن نیست، آیا مستقیم با مدیرعامل کار هم کرده‌ام...؟ خواستم بگویم خانوم محترم آخر مدیرعامل داریم تا مدیرعامل... مثلا مدیرعامل ما برایمان چایی هم می‌آورد، تابستان‌ها بستنی درست می‌کرد و پنجشنبه‌ها نهار می‌پخت... اگر اینها حساب باشد من کلاً خیلی با مدیرعاملم چیک تو چیک بودم... ترسیدم اگر بگویم دیگر نتوانم خنده‌ام را کنترل کنم، منصرف شدم.

بعدش خانوم مسئول دفتر شروع کردند از وجناتشان گفتن... که من اعصاب ندارم و اینجا استرس کار بالاست. مدیرعامل من را عصبی می کند و تو باید حواست باشد که من می‌آیم و سر تو خالی می‌کنم... کلاً من از خانوم مدیر اداری هم قاطی‌ترم و اینجا همه از من حساب می‌برند.

ماشین را که از پارک در می­‌آوردم مطمئن بودم برای دیوانه‌خانه رزومه فرستادم...


ادامه دارد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ - نسیم