ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

دعوت افطار

ساعت ۵ زنگ زده میگه امروز افطار با مامانت اینا میاید دیگه؟

از تعجب شاخ درآوردم...، می‏ گم در جریان نیستم.

در اومده با اعتماد به نفس میگه آخه من صبح زنگ زدم خونتون مامانت نبود به داداشت گفتم هر وقت اومد به ما زنگ بزنه،‌ مامانتم دیگه زنگ نزد منم فکر کردم حتماً ‌می‏دونید امشب افطار اینجایید دیگه...

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم