ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

روزهای زندگی

1

خُب اینروزها اسمش روزهای آزادیست... و من تازه فهمیده‏‏ام بعد از 3 سال که زندگی چه معنای زیباییست و من بی خبر، هرروز را با حقیرترین‏ها شب کرده‏ام و خود را چه بد بازی داده‏ام که باور کنم زندگی یعنی همان‏ها و آسمان همه جا همان رنگ است که بود....

و اما اینروزهای من

که چقدر آرامم و هیچ چیز ارزش رنجیدنم را ندارد جز هرچه مرا پیوند می‏دهد با گذشتۀ اسارت

و مانده‏ام که چطور اینهمه آزار را به جان خریدم و درها را نگشودم برای رهایی که من در غل و زنجیر اسیر نبودم و اگر اسارتی بود از گام‏های سست من بود برای رهایی

و حالا دوباره صبور شده‏ام و آرام

و دوباره می‏توانم مهربان باشم و لبخند بزنم به هرکه دلش خوش می‏شود به لبخند‏های هرچند زورکی من

و حتی زجر نکشم از اینهمه حرف و سکون و بی هویتی آدم‏های جدید

که آن روزهای نکبتی به من آموخته است که چگونه طغیان کنم و دیگر نگذارم کسی چیزی را به روحم تحمیل کند و این قدم بزرگیست برای زندگی

2

بطور موقت یک جای جدید می‏روم سرکار...محیطِ با صفا و زیباییست مثل این می‏ماند که در نگهبانی یک پارک جنگلی استخدام شده باشی... همانقدر بیکاری و همانقدر آدم‏های عجیب و غریب می‏بینی ...

3

محیط جدید کاملا ً شبیه همان‏‏هایی‏ست که در وبلاگ خیاط خوانده‏‏ام ... دارم به این فکر می‏کنم که شاید بقیه دنیا همه جا همین شکلی باشد.

پینوشت: کار جدیدم هیچ ارتباطی به شرکت پول پرست‏ها و مدیرعاملش ندارد ... قصۀ کار کردنم در آن شرکت هم یکی از دلایل بزرگ شدنم بود که عجیب تجربه‏دار شده‏ام در این دو ماه آخر کار و حالا خوب می‏دانم همه انسان‏ها اول خودشان را دوست دارند و زود باوری گناه بزرگیست که هیچکس نباید اینچنین خطا کار باشد.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ - نسیم