ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

من و چهارقلوهایم

اینروزها همه چیز سخت و کند می‏گذرد... مثل گذشته صبور نیستم، کم طاقت شده‏ام و روحم دیگر کشش و تحمل زخم و درد را ندارد.

با خودم حرف می‏زنم و بیشتر وقت‏هایم را در سکوت می‏گذرانم ... از نظر جسمی بطور کامل بهم ریخته‏ام و به گمانم دچار افسردگی شدید شده‏ام...

تازگی به این فکر افتاده‏ام که برای بهبود حالم باید بچه دار شوم... فکر می‏کنم اگر کودکی داشتم می‏توانستم ساعت‏ها بنشینم به نظاره معصومیت کودکانه‏اش و ساعت‏ها با او سخن بگویم، بخصوص وقتی که هنوز در من است... شاید برای همین است که اینروزها بیشتر از هر وقت دیگری با خودم سخن می‏گویم...

 با اینکه در تصورم نمی‏گنجد که بتوانم حتی یک بچه را به دنیا اضافه کنم اما نمی‏دانم چه حکمتیست که هر کس بنده را می‏بیند از من تقاضای چهارقلو می‏کند.

برای همین قرار گذاشته‏‌ایم یک پسر برای خواهرم بیاورم که بزرگ کند، از آنجایی که خواهرم آدم مستقل و مرد صفتی است و از آنجایی که در صدا و سیما کار می‏کند، قرار است یک قلدرش را برایش دست و پا کنم... اسمش را هم گذاشتم فریبرز که بهش بیاید.

مادرم هم یکی سفارش داده که با خودش ببرد کلاس قرآن و گفته می‏خواهد مثل من نشود ... اسمش را می‏خواهم بگذارم علی یا ایلیا... قرار است مادرم نماز خواندن سر وقت یادش بدهد و مسلمان واقعی بارش بیاورد... خیالم از این یکی راحت است آخر مادرم زن فهمیده و همه چیز دانی است ، خوب بلد است چطور بچه بزرگ کند.

پدرم هم یک دختر برای خودش می‏خواهد که جمعه صبح‏ها بلندش کند با خودش ببرد بهشت زهرا برای فاتحه خوانی... پدرم مرد مهربانی است ...همیشه فکر می کند مُرده ها چشم انتظارمان هستند ... بعد هم دلش می‏خواهد یادش بدهد که هروقت صدایش کرد دخترم او هم جوابش را بدهد که بله پدرم... اصلاً شرط کرده است نوه‏هایش باید او را آقا جان صدا بزنند بس که از بچگی هرچه کرد من به جای پدر جان، بابایی صدایش کردم... اسم این یکی را هم گذاشته‏ام سوگند.

برادرم تا به حالا درخواست کتبی یا شفاهی نداده است که بچه‏ای از من طلب کند اما مطمئنم هر چهارتایشان را هر روز می‏برد و توی پارک می‏چرخاند و بعد هم نفری یک بستنی و یک سی دی بازی یا کارتونی چیزی برایشان می‏خرد، بخاطر همین خیالم از بابت گردش بچه‏ها راحت است.

چهارمین بچه را قرار است برای خودمان نگهش داریم... من دوست دارم اسمش غزل باشد یا هستی اما پدرش هردو را مسخره می‏کند ... اصلاً دلش می‏خواهد این یکی هم پسر باشد.

 من کلاً با تنبیه بدنی بچه مشکل دارم اما پدرش می‏گوید اگر من بچه را زدم نباید توی روی من بایستی... من مدام می‏گویم دلم می‏خواهد دخترم را لباس‏های لختی بپوشانم اما او مخالف شدید ترویج فرهنگ بی حجابی است.

خلاصه که سر تربیت این بچه هیچ تفاهمی باهم نداریم... و حسابی نگران آینده‏اش شده‏ایم... از قضا یک مرکز بازپروری (در واقع زندان کودکان) نیز کنار محل سکونتمان وجود دارد که می‏خواهیم این یکی را هم به آنجا بسپاریم ...

خلاصه که دست آخر با وجود چهار نوزادم بازهم انگار کسی نمی‏ماند که بنشینم و ساعت‏ها برایش سخن بگویم و او فقط با چشم‏هایش نگاهم کند و من فکر کنم دنیایم هنوز ارزش ماندن دارد بخاطر وجود کودکم...

دست آخر گمانم تمام حرف‏هایم می‏ماند برای همان 9 ماه که هرچهارتایشان برای خودم هستند و فقط من می‏توانم حسشان کنم... البته اگر جایی برای نگه داشتنشان داشته باشم.

 

پینوشت: خواستم کمی غم نامه بنویسم که به گمانم طنز نامه شد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:۳۸ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ - نسیم