ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

حرام‌خواری

نمی‌دانم چرا این اول صبحی حس حرام خواری‌ام گل کرده‌است... دلم می‌خواهد مدام فعل حرام انجام بدهم و به سیئاتم اضافه کنم...

گشتم که ببینم چه کاری عقوبتش در دنیا و آخرت و برزخ حتی، بیشتر از همه است و حرام خواری‌اش به تن آدم بیشتر گوشت می‌شود، دیدم چه کاری بدتر از وبلاگ نویسی شخصی و استفاده از اموال خصوصی شرکت که حق‌الناس است و اصلاً‌ بیت‌المال هم محسوب نمی‌شود، ‌خلاصه بخاطر همین‌ها آمدم بعد از مدتها بنویسم ...

خب بگذارید کمی فکر کنم و ببینم از کجاها بنویسم بهتر است...

آهان می‌خواهید از آنجا شروع کنم که من از اسفند ماه به بعد دیگر حقوق نگرفتم، ‌همان ١۵ روز اول فروردین بنزین ِ سهمیه دولت محترم تمام شد و من ماندم با هر سه روز دوازده هزار تومان ناقابل پول بنزین... اه ولش کن این مرثیه بدی بود،‌ اصلا هروقت از کنار پمپ بنزین رد می‌شوم تنم مور مور می‌شود....

بگذارید یک چیز دیگر بگویم اصلاً‌... مثلاً ‌اینکه روزهای آخر سال مدیرعامل شرکت پول پرست‌ها، همان پیر همه‌چیز دان و شاعرپیشه،‌ من را برای تصمیم‌گیری در مورد آینده فعالیت شرکتش دعوت کرد به یک گپ ‌ِدوستانه... ما هم از همه جا بی‌خبر پنجشنبه آخر سال را به جای بهشت زهرا شال و کلاه کردیم که برویم شرکت‌شان ... دم در که بودیم و داشتیم با عوامل شرکت خداحافظی می‌کردیم که عیدتان مبارک و به میمنت و سلامتی یک‌هویی همین آقای دل کوچک خودمان که اینروزها مغزش هم حسابی کوچک شده است صدایمان کرد، ما هم اولش به هوای گرفتن عیدی یا حقوقی چیزی با سر دویدیم توی اتاق که بفرمایید ،‌...

نه خام نشوید از عیدی و تبریک خبری نبود، ‌فرمودند کجا تشریف می‌برید، ‌واقعا این جلسه کاری است؟ می‌خواهید اینهمه کار شرکت را ول کنید و بروید پی شعر خوانی با دکتر ؟؟؟ رفتید بگویید شما اینجا تصمیم گیرنده نیستید و فقط یک کارمند ساده‌اید....

خب تصور من ِ‌ پنچر شده با خودتان دیگر ‌... من که نباید همه‌چیز را شرح دهم... خلاصه آمدم و زنگ زدم که خانم منشی به مدیرعامل شرکت پول پرستتان بفرمایید ما اینجا کلی کار داریم و من بعداً مزاحمتان می شوم .... حالا شما هم مثل آن خانوم منشی فکر نکنید خدایی نکرده پروژه‌های نفتی و انرژی هسته‌ای مملکت را روی زمین گذاشته بودم ها... نه ،‌ پروژه تعویض محل میز خانوم لپ قرمز بود که دلش از آن طرف گرفته بود و محض تنوع می‌خواست جایش را عوض کند و به اصطلاح خانه تکانی کند....

خب دیگر چه بنویسم... ؟؟؟ بدجوری حرام خواری‌ام گل کرده....آها لال می‌شوم اگر این را نگویم که بعد از عید یک شب این آقای دل کوچک نصفه شبی زنگ زد خانه‌مان که رفته بودم امروز شرکت پول پرست‌ها برای قرارداد،‌ دکتر از دستتان خیلی ناراحت بود که همیشه بدقولی می‌کنید... حق داشت... شما قرار جلسه داشتید و نرفتید... من هم گفتم از وقتی ازدواج کرده‌اید سربه هواشده‌اید......... دوست ندارم اصلاً راجع به بقیه‌اش چیزی بنویسم...

یک چیز دیگر را ادامه می‌دهیم... طولانی شده‌است ولی گفتم که حس حرام خواری‌ام گل کرده‌است و دلم می‌خواهد سیئات به اعمال خودم بیفزایم... آهان

می‌خواهید اصلاً‌برایتان راجع به همین بدکاری‌هایم صحبت کنم... یکروز صبح آمدیم شرکت و مثل همیشه نشستیم سرکارمان که یک‌هویی دیدیم آقای دل کوچک اینترنت را قطع کرد و گفت چراغ مودم چشمک می‌زند بهتر است خاموش باشد... ما که نشسته بودیم دنبال کار خودمان اما آنقدرهاهم که به قیافه‌ام می خورد خنگ و خر نبودم که بفهمم آن چراغ مودم همیشه چشمک می زد و چرا حالا دل کوچک جن زده شد؟؟؟

قشنگی کار فقط این نبود که، ‌این دوست ِ ما که به طناب ِ من ِ نابخرد افتاد در چاه ِشرکت و کارهای مربوط به مجله را به عهده گرفت، ‌تمام کارهایش را باید با اینترنت انجام دهد...

همان وقت که اینترنت قطع بود آقای دل کوچک چند دقیقه‌ای از شرکت خارج شد و دوباره برگشت،‌ در همان چند دقیقه موبایلش زنگ خورد و ما فهمیدیم که گوشی را داخل شرکت جا گذاشته است... خلاصه وقتی برگشت این دوست ما پرسید اینترنت را می توانیم وصل کنیم؟؟؟ فکر می‌کنید جواب آقای دل کوچک چه بود؟؟؟

- بیرون که بودم آقای امینی تماس گرفتند و گفتند فعلا اینترنت را وصل نکنید. به شرکت فن آوا هم هرچقدر زنگ می زنم کسی نیست.

بله... نخندید... طفلک کف دستش را بو نکرده بود که موبایلش در نبودنش زنگ خورده که... حتما روی پیشانی‌های ما هم نوشته بوده عبدالله

خلاصه وقت نهار که شد به خانوم لپ قرمز گفتیم که فکر کرده‌اید ما خریم؟؟؟

نگو خریم و خبر نداشته‌ایم... آخر تا سه روز هی خانوم لپ قرمز حرف‌های ما را می‌برد و می‌آورد و عجیب جاسوسی می‌کرد... ما هم دیدیم بیکار بنشینیم خوبیت ندارد هرچه دلمان می‌خواست می‌گفتیم که عصری به گوش جناب دل کوچک برسد...

ماحصل تمام این وقایع این شد که جناب دل کوچک فریاد کشیدند که اگر خدا و پیغمبر را می‌شناسید گناه نکنید... استفاده از اموال شرکت حرام است،‌ اگر از اینترنت استفاده کرده‌اید حرام است... من سیدم و آهم دامنتان را می گیرد...

این شد که عصرش هنگام خانه رفتن، ‌من رفتم و استعفایم را تقدیم کردم... گفتم آن پول‌هایی که ما طلب داریم حلال است و اینترنت حرام؟؟؟ گفت شما لطف کرده‌اید اما ربطی ندارد ... شما به سیئاتتان افزوده‌اید ... می‌خواهید بروید عیبی ندارد بروید اما خدا آخر و عاقبتتان را بخیر کند،‌ بعد هم یادآوری کرد این رفتنتان مثل مرگ است که اگر بد بروید عذاب دنیا و آخرت را با هم دارید...

بعد آن هم یک نامه چندین صفحه‌ای داد به دستمان با یک عالم ناله و نفرین و آرزوی دعوت شدن به راه خیر ...

روزهای بعدش فهمیدیم سیستمی نصب کرده که می‌تواند همه کامپیوتر‌های مارا چک کند ... حالا هم من نمی‌دانم خبر دارد اینجا هم هست یا نه؟؟؟ فکر می‌کنم اگر بیاید و اینها را بخواند حتما در منتها الیه دوزخ برایم جا نگه میدارد و شاید مثل روز ِ رفتن خانوم با وقار همه خاندانم را جلوی چشمانم دچار سرطان و زجر و خواری دنیوی و اخروی کند...

حالا که این را گفتم بعدش را دیگر حوصله ندارم برایتان تعریف کنم که هر روز یادآوری می‌کند مبادا به مدیرعامل شرکت پول پرست‌ها بگویم که نیستم و نانش را آجر کنم...

اما حالا که می‌دانم قرار است این روزهای اسارت تمام شود هر روز یک خط می‌کشم تا روز خلاصی که اول مرداد است و حس می‌کنم چقدر روحم آسیب دید و من چقدر باید مرمت کنم و پاکش کنم از اینهمه کینه‌ای که مانده‌است و شاید روزهای بعد که تمام شد و رها شدم بنویسمش که چقدر اینروزها سخت می‌گذرد و من به قول دکتر  ِ دوست داشتنی شرکت پول پرست‌‌ها گاهی باید بدجنس باشم،‌ اما نمی توانم.

پینوشت: رونوشت می‌زنم به خانوم با وقار و خیاط و آقای لجباز محض خنده‌شان

...


پيام هاي ديگران()        link        ۸:٤۳ ‎ق.ظ - شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ - نسیم