ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

خود.ارضایی

صدام می لرزه ... اون مثل همیشه می فهمه که حالم خوب نیست و کلافه ام ... گمونم این بهترین قسمت عاشقی کردن با یه نفر باشه ... که وقتی حالت خوب نیست ، نیازی به گفتن نداشته باشی

گوشی رو که قطع می کنیم ، به اندازه ابدیت تنها می مونم ... دلم می خواد یکی باشه اما هیچکس نیست ... البته بجز یه خیاط با یه دنیا سئوال ِ علمی و حس های مجهول ِ بی قافیه

بهش می گم امشب باید خود.ارضایی کنیم

ترش می کنه (یعنی من فکر می کنم ترش کرده باشه ... اما می گه اشتباه کردم ... نمی دونم شایدم دلش می خواسته من و اون دخترک کمتر ازش بپرسیم از کِی اینهمه سئوال علمی تو ذهنش نشسته؟ )

بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم

می گه نیازی نداره توضیح بدی

اما من دلم میخواد توضیح بدم، دلم نمی خواد تو ابدیت ِ تنهاییم بمونم (چند لحظه قبلش بهم گفته بود که من با یه عالمه اسباب بازی و اسمارتیز و شکلات چوبی خیلی لوسم ... اما تو این لحظه حس می کردم فقط دلم می خواد لوس باشم و یکی جای ناز ِ نگام ، بخواد بغض ِ صدامو بخره )

بهش می گم امشب وقتی فلانی فهمید حوصله ندارم گفت پس مزاحمت نمی شم تا تنها باشی و راحت

بهش می گم من نمی فهمم کی بهش گفته وقتی حوصله ندارمو دقیقاً دلم می خواد سر یکی خراب بشم اون باید مثل پتروس فداکار رفتار کنه و شعورش بزنه بالا و نخواد مزاحمم بشه

بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم که وقتی کسی رو نداری ارضات کنه بهتره یه جورایی خود.ارضایی کنی تا خفه خون نگیری و حالتم بهتر بشه

...

بعدم می گم باید برم بخوابم

اما فقط ادای آدمایی که رفتن خوابیدن رو در میارم ، آخه فکر می کنم شاید خیاط دلش بخواد من زودتر خفه بشم تا با دخترک حرف بزنه و حس ِ مجهولشو حل کنه ... شایدم دلش می خواد دخترکم بره مثل من ستاره هاشو بشمره و بزاره خیاط سئوالای علمی شو راحت بپرسه

به هرحال من میرم و فکر می کنم بدترین جای عاشقی اینه که بفهمی عشقت می خواد تنها باشه، اما ندونی عشقت تنهاییشو خیلی وقته باتو به دست آورده و حالا تو جزئی از این تنهایی شدی

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم