ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

وقتی همه خوابند

 

دیروز که نبودی فکر کردم می‏‏‌توانم بروم برای خودم خرید کنم چرخی بزنم و به یاد همه زمان‏های تنهایی‏ام برای خودم باشم... اصلاً دلم می‏خواست آهنگ‏های غمگین گوش کنم که وقتی تو هستی نمی‏توانم...آخر «تو» ِ همه آهنگ‏های غمگین یا رفته است یا هنوز نیامده یا ... به هر حال شکل ِتو نیست که وقتی تو باشی بشود دل به دل آهنگ داد و با صدای بلند خواند...

خلاصه دیروز که نبودی فکر کردم می‏شود همه اینکارها را کرد اما ...

دیروز که نبودی رفتم برای خودم خرید کنم اما توی هیچ مغازه‏ا ی دلم نیامد بی‏تو چیزی را بپسندم، فکر کردم دلم می‏خواهد همیشه تو باشی که تایید کنی همانی که من پسندیده‏ام خوب است، بعد من هی عصبی باشم که چرا نظر خودت را نمی‏گویی و دست آخر تو یک چیز دیگر برایم بپسندی و من همان را بردارم که خودم می‏پسندیدم اما همه‏اش دل توی دلم نباشد که نکند تو ناراحت شده باشی.

یا یک چیزی را بپسندم و قیمت کنم بعد بگویی چقدر گران است اما اگر می‏خواهی بردار و من هی نگاهش کنم و بگویم نمی‏خواهمش بعد که از مغازه بیرون آمدیم تو هی نگاه کنی به چشم‏هایم که ناراحت است و دست آخر مرا بکشی سمت مغازه که باید بخری و من مدام قند توی دلم آب بشود که اینکارت یعنی دوستم داری.

اصلاً دیروز که نبودی از کنار آن مغازه آش فروشی هم رد شدم و تو می‏دانی که چقدر هوس خوردن آش داشتم... بعد دلم تنگ شد که کاش تو بودی و می‏رفتی آش را قیمت می‏کردی و می‏گفتی 1500 تومان، چقدر گران ... بعد من رفتم بجای تو قیمت کردم و از خودم پرسیدم می‏خوری؟گران هستا؟؟ بعد چشمم ماند روی دیگ آش و گفتم نه نمی‏خورم... اما تو نبودی تا بخاطر چشم‏های غمگینم برگردی و برایم آش بخری...

وقتی هم خواستم بروم خانه، دلم هیچ آهنگ غمگینی را نمی‏خواست که بازهم بگوید تو نیستی و شاید نیایی و دل من هی پر بکشد به راهی که تو رفتی و هی صلوات بفرستد برای آمدنت... بخاطر همین هم بود که سی دی آموزش زبان نصرت گذاشتم و تا خانه هی بلند بلند کلمات انگلیسی حفظ کردم که اینقدر نبودنت حفظم نشود...

بعد اینطوری می‏شود که من از خودم بدم می‏آید که چطور این‏همه تو شده‏ام و دلم می‏خواهد از تو بپرسم من را بیشتر دوست داری یا مادرت ... بعد هی خواب‏های بد می‏بینم که چرا پس تو من نمی‏شوی ؟؟؟؟؟؟؟

و صبح که بیدارم می‏کنی انگار دنباله همان حرف‏هاست که در خواب بود ...

************

پینوشت: من یک من ِ مریض احوال شده‏ام که دارد از پا در می‏آید...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ - نسیم