ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

گریه

من چقدر دلم می خواست یک مرد بودم و بعد می آمدم و با خانم باوقار آشنا می شدم و هی گریه اش را در می آوردم ... و وقتی گریه می کرد می نشستم روبرویش و یک دل سیر نگاهش می کردم و با تک تک سلول هایم عاشق گریه های معصومانه اش می شدم.

اما حالا که زنم، وقتی گریه می کند فقط توی دلم قند آب می شود و دلم می خواهد بگویم مدام گریه کن تا من آرزوی مرد بودن بکنم و دلم بخواهد عاشقت بشوم.

یا شاید حالا هی حسادت می کنم که چرا مثل خانم باوقار گریه هایم قشنگ نیست ... که وقتی گریه می کند فکر می کنی تمام غم های  جهان از چشم های معصومش می ریزد که نه برای حادثۀ مهمی هم باشد ها ... شاید گریه کند برای سرما خوردن یک بچه گربۀ کوچک ...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ - یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ - نسیم