ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

کاش همه چیز من نبودی


برایم نوشته ای:
این روزها خسته‌ام از گفتن و فکر کردن به این همه کاش‌های بی‌پایان
اما بازهم می‌گویم به تو تا بدانی که چقدر این کاش مرا می‌آزارد. تا تو در غمم شریک باشی تا محرمم باشی
کاش محرم‌تر از این دیوار بودم
کاش گفتن جرم نبود
کاش عشقم مرا بر این دیوار ترجیح  می‌داد
کاش حرف زدن با من اینقدر سخت نبود
کاش من هم مثل بقیه نبودم از نظر تو
اما دریغ که بغض در گلو می‌ماند و جرم من آن است که چرا لازم است که بامن حرف زده شود.
کاش حرف زدن با من این‌همه سخت نبود
کاش سکوت بهتر از سخن گفتن با من نبود
کاش نوشتن روی این دیوار بهتر از حرف زدن با من نبود

.
.
.
و من کاش‌هایت را خواندم
و گمانم حالا حرف‌های جدیدی برای گفتن دارم
می‌دانی اصلا وقتی به این سبک عاشقی می‌کنی زبانم باز می‌شود ... زبانم باز می‌شود که بنویسم از تو و بگویم برای تو
بگویم که چقدر دل‌مشغولی‌هایم گره‌خورده به تو
و چقدر خسته‌گی‌هایم برای توست
زبانم باز می‌شود که بگویم همه سکوتم فریاد عشق‌است
و این دیوار، یک دیوار معمولی نیست ... که خانه عشق من و تست
می‌دانی می‌خواهم بگویم که وقتی می‌شوی همه چیز یک آدم گاهی حرف زدن با تو سخت می‌شود... گاهی نوشتن روی دیوارهای پربیننده از نوشتن روی دیوار دلت ساده‌تر است، گاهی بغض را باید فرو خورد و اشک را باید خشکاند مبادا خاری به دلت بنشیند و خاطرت را بیازارد...
و بعد اینطور می‌شود که یک کاش جای آن همه تنهایی را می‌گیرد: کاش همه‌چیز من نشده بودی...
آنوقت راحت‌تر می‌توانستم شانه‌هایت را سنگین درد‌هایم کنم،
آنوقت راحت‌تر می‌توانستم گوش‌هایت را پر از طنین صدایم سازم،
آنوقت راحت‌تر می‌توانستم بغض‌هایم را در سینه‌ات خالی کنم،
اما چه کنم که روزهاست همه‌چیز من شده‌ای و حالا سخت است دیدن سختی کشیدن‌هایت، که من قسم خورده‌ام آرام جانت باشم ...
و حالا تو این‌ها را بگذار به حساب زیرکی‌ام که  تمام هذیان‌های ذهن بیمارم را روی این دیوار می‌نویسم تنها به این امید که می‌دانم تو می‌آیی و می‌خوانی
که دلشکستگی‌های ِمن‌را دلجویی‌های عاشقانه‌ات تنها چاره‌است و دلواپسی‌هایم را تنها گوش‌های تو مأمن، ... که اگر سر بر سینه‌ات نداشته‌باشم بغضم خواهی نخواهی در حنجره می‌ماند و نبض سرانگشتانت تنها پناه خستگی‌هایم می‌شود.
می‌دانی اینروزها من فقط یک کاش دارم،‌ کاش اینقدر در من نفوذ نکرده بودی که اینگونه دردهایم را تنها بدوش نمی‌کشیدم مبادا دردی به وجودت سرایت کند و  اینچنین روزه سکوت نمی‌گرفتم که مبادا کلامی از من دلت را برنجاند که من نمی‌دانم از کجا چنین در من وارد شدی که حالا من تنها مانده‌ام در خود و دیگر چیزی ندارم از خودم که همه‌چیز تویی و تو ...
نازنینم
کاش‌هایت را بگذار به پای قربانی منّیت وجودم زیر پای قدم‌های عشق ِالهی‌ات در سینه‌ام... بگذار هرکه هرچه می‌خواهد زخم بزند و من تمام آرزوهای دخترانگی ام را به پاس عشقمان به مسلخ ببرم که از همه دنیا تو بمانی و تو ... که شاید تقدیر در این است که رویاهای جوانی و دخترانه‌ام و تمام سنت‌های گذشتگان و روسومات ِقبیله‌ای را به رویای ِبودن ِ با تو طاق زنم.
می‌دانم کفه ترازویِ بودنِ با تو سنگین‌تر است اما گاهی (فقط گاهی) اجازه بده دلم برای آرزوهای نرسیده‌ام تنگ شود.


با عشق        
امضا           

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٤٦ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ - نسیم