ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

حال ما

از حال ما اگر می پرسی، خوش نیست

دچار شده ایم

دچار رگ پنهان رنگ ها

نه خیالتان راحت

دچار همیشه عاشق نیست

گاهی فقط تنهاست

تنهاتر از پرنده های قفسی

چه بگویم

گاهی هرکاری می کنی بی کسی عادتت نمی شود

نه اشتباه نشود

آدم زیاد شده است

آنقدر که ازدحام آدم های اطرافم کم کم دارد نفسم را می برد

آدمیت نیست...

همین می شود که من خفه می شوم

دلم تنگ است

باور کنید برای کسی

کسی که هیچکس نیست

شاید همان من بود که دارد می میرد

اصلا مرده است از بس که جان ندارد

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢۱ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ - نسیم


چقدر قصه هست برای گفتن...

می خوام بنویسم ...

ذهنم پر از حرفای نگفته ست ... دلم پر از دلتنگی های ننوشته

اما دستام خالی شده

یکی یه سیگار بده دستم ... شاید تو اختناق و خفگی سرفه هام دستام یاری کنن برای نوشتن

فعلا همین بس که دلم یه نیمکت رو به افق می خواد، یه آسمون بارونی، یه پاکت سیگار و یه عالم سکوت و تنهایی

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ - دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ - نسیم