ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

نیست در شهر نگاری که دل از ماببرد ... بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

خیلی وقته می خوام بیامو بنویسم از همه چیز و هیچ چیز زندگیم ... اما حرفی نیست، صدایی نیست
خیلی وقته دیگه چیزی برای نوشتن ندارم... برای گفتن ندارم
خیلی وقته باید بشینم و سیگار بزارم گوشه لبمو فکر کنم به اونروزایی که شاد بودم ... که زنده بودم ... که بودم
اینروزا سخت نمی گذره چون اصلا نمی گذره... درد نداره چون اصلا حس نداره.
اینروزا من نه دستی برای نوشتن دارم نه زبونی برای گفتن... اینروزا فقط چشمام بکار میاد برای گریه
اینروزا دیگه یادم نمیاد اونروزا چه شکلی بودم ... چه رنگی بودم... صدای خنده هام چه زنگی داشت
اینروزا دیگه روز نیست فقط شب ِ ... شب

اینروزا دنبال یه نشونه پی ِ یه حرف تازه در به در می گردیم و هیچی نیست

انگار دنیا خوابیده ...

یکی بیاد دنیای منو بیدار کنه ... دلم لک زده برا زندگی

...


پيام هاي ديگران()        link        ٤:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ - نسیم