ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

سقط جنین 25 میلیونی

 

آقای دل کوچک برای گرفتن قراردادش آمده بود شرکت... بعد یکهووو یادش آمد که نباید من را آنجا ببیند و شروع کرد به ناسزا گفتن که خدا ذلیلت کند و نفرینت می‏کنم که نازا بشوی واگر هم چیزی زاییدی علیل باشد و حتی آرزو کرد که شوهرم مرا ول کند و برود با یک زن دیگر و دست آخر هم نفرین هایش را برد سمت سلامتی پدر و مادر و خانواده ام ...

آخرین باری که اینچنین حرف هایی را شنیده بودم از یک زنی بود که آمده بود شرکت شوهرش و او را با یک زن دیگر دیده بود... آنقدر جیغ زد که همسایه ها ریختند بیرون و دست آخر هم گفتند خانم سلیطه گری چرا می­کنی این حرف ها و کارها قباحت دارد ...

اما من نتوانستم چیزی به آقای رئیس دل کوچک بگویم ... فقط به تصور نداشتن چهارقلو ها یا علیل شدن یکیشان زار زار گریه کردم ...

دیروز پیر مهربان صدایم کرد و درخواست داشت که صبور باشم و بزرگ بشوم و مثل مدیرها رفتار کنم ... دست آخر هم با یکجور عصبانیت خاصی گفت برو به آن رئیس دل کوچک هم بگو 25 میلیون قرارداد بستیم بلکه شوهرت ولت نکند و سقط جنین نکنی ... اصلاً بگو دیگر با سقط جنین تو کاری نداشته باشد.

نمی دانید چقدر خندیدم به هیجان پیرمرد وقتی نگران سقط جنین من شده بود...

خواستم بگویم یک همچین رئیسی داشتم من و یک همچین فرشته ای دارم.

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ - نسیم