ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

انگوری

همسری صدا می‌کنه و میگه بیا انگور بخور. می‌گم نه، میل انگوری ندارم الان؛ دلم بیگلی بیگلی می‌خواد ... بعدم کلی به این حرف خودم می‌خندم

خواستم بگم یه همچین آدم بی‌نمکی هستم من

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


سنگ و غذا

مهمونی دادم و چهار نوع غذا درست کردم، می‌گم از لوبیاپلو بخورید خوشمزه شده، می‌گه همش خوشمزه است آدم گرسنه سنگم جلوش بزاری به نظرش خوب میاد.

خواستم بگم یه همچین پدرشوهری دارم من.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٥ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


گوشی

گوشی‌ای که روز مرد برای همسری خریده بودم رو دزد برد ... ازش می‌پرسه چرا گوشیت خاموشه،‌ همسری با سر پایین می‌گه نمی‌دونم چرا حواسم نیست و نمی‌تونم گوشی درست نگه دارم.

نگاهشو عاقل اندر سفیه می‌کنه و با پوزخند میگه نه اینطوری نیست، اصلاً گوشی‌هایی که نسیم برات می‌خره به دستت نمی‌افته ...

خواستم بگم یه همچین برادر شوهری دارم من

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


مصاحبه 4 ـ قسمت آخر

دیگر لازم نیست بنویسم که باز هم یک ساعتی منتظر ماندم... بعدش همان خانوم مدیر اداری با یک آقایی آمد برای مصاحبه... مرا که معرفی کرد خودش خندید و گفت این خانوم گمانم تا حالا با کل شرکت مصاحبه کرده است... من هم خندیدم

مرد مهربانی بود... معذرت خواست که سئوال‌هایش تکراریست... اما سئوال‌هایش اصلاً تکراری نبود... مثلاً پرسید تا چه ساعتی می‌توانید بمانید سرکار؟ اگر بگویم تا 10 شب می‌مانید؟ گفتم اگر موردی پیش بیاید مسئله‌ای نیست. گفت همسرتان مشکلی ندارد؟ گفتم خیر. با تعجب پرسید شام چی شام نمی‌خواهد؟ مانده بودم با این مرد محترم و مهربان دیگر چه برخوردی داشته باشم... گفتم شوهرم رژیم دارد... سر تا پایم را که برانداز کرد با تعجب بیشتری پرسید شوهرت خیلی چاق است... خواستم سر به سرش بگذارم بگویم بله... اما خدایی ترسیدم سئوال بعدیش این باشد که مثلا چرا با آدم چاق ازدواج کردی یا اینکه نکند کار می‌کنی تا خرج شکم شوهرت را دربیاوری... بخاطر همین گفتم نخیر به تناسب اندام علاقه دارد...

پرسید تا به حال دعوا کردی در محیط کار؟ منتظر بودم در ادامه حرف هایش بگوید اعصاب ندارد و ممکن است وسط کار من را بزند... گفتم نخیر من آدم جنگجویی نیستم... گفت اگر دعوایت کنم و بیخودی گیر بدهم به کارهایت... یاد قصه خاله سوسکه افتاده بودم و سئوال‌هایش... خنده‌ام را که کنترل کردم گفتم عیبی ندارد رئیس قبلی هم همین بود...عادت کرده‌ام... اما بر خلاف همه تصوراتم خیلی مهربانانه گفت خدا رو شکر من هم همینطوری هستم، ‌نمی‌توانم با آدم‌ها بجنگم... اما تو سعی کن مسئولیت اشتباه دیگران را نپذیری چون مظلوم واقع می‌شوی...

موقع خداحافظی خانوم مدیر اداری مطمئنم کرد که این آخرین مصاحبه بود.

...

داشتم فکر می‌کردم که یعنی می‌شود آقای مهربان رئیسم بشود که زنگ زدند... از این شرکت خوشم آمده بود، انگار یک نفر را داشتند که همیشه به من زنگ بزند... گفت پنجشنبه بیا برای قرارداد... با استرس بالایی پرسیدم می‌شود بگویید برای کدام واحد؟ گوشی را وصل کرد به خانوم مدیر اداری... نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم... گفت شما را برای واحد الکترونیک درنظر گرفته‌ایم همان آقایی که آخرین بار با شما صحبت کرد.

گوشی را که قطع کردم فقط یاد برق نگاهش بودم وقتی گفت من هم اهل جنگ نیستم...

 

پایان

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:۳۳ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


مصاحبه 3

دوباره زنگ زدند که بیا برای مصاحبه... اینبار با مدیرعامل

رفتم... از من نپرسید چرا، رفتم به هرحال... انگار یک جورهایی وقتی حالم بد میشد و دلم می‌خواست به زمین و زمان فحش بدهم زنگ می‌زدند و می‌گفتند بیا برای مصاحبه... خوب نمی‌توانم کتمان کنم که یکجورهای ناجوری دلم قنج میزد که ببینم مدیرعامل این گروه سراسر دیوانه چه کسی می‌تواند باشد...

باز هم همان قضیه یک ساعت منتظر نشستن پابرجا بود... باز هم داشت دلم برای خودم می‌سوخت و زیر لبی هرچه فحش بلد بودم می‌دادم... آخرش آقای مدیرعامل بنده را به حضور پذیرفت... خوب اقرار می‌کنم فکر می‌کردم مدیرعامل آن شرکت پردبدبه و کبکبه با آن کارمندهای سگ اخلاقش و آن کسی که پشت لندکروز آخرین سیستم پارک شده توی پارکینگ شرکت می‌نشیند حتما یک آقای کروات زده و شیک و پیک با بوی ادکلن تند باید باشد... اما

آقای مدیرعامل تیریپش بدجوری بسیجی می­زد... کفش‌هایش را درآورده بود و پاهایش را روی صندلی جمع کرده بود و تقریبا چهارزانو نشسته بود روی صندلی، ته ریش داشت و ژولیده بود... یک چیزی کاملاً متفاوت با تصوراتم

بعد از یک ساعت و نیم انتظار و روبرو شدن با مردی که هیچ شباهتی با مرد رویاهایم نداشت توقع داشتم حداقل نیم ساعتی مورد سئوال و جواب قرار بگیرم، اما مدیرعامل محترم فقط پرسید چرا از کار قبلی آمدی بیرون؟ گفتم ازدواج کرده‌ام و ماموریت شهرستان دیگر نمی‌توانستم بروم. خندید... گفت لطف کردید آمدید و خداحافظی کرد.

وقتی ماشین را از پارک در می‌آوردم همه‌اش خودم را دلداری می‌دادم که مهربان بود، حتما پایش درد می‌گرفته آویزان بماند وگرنه خیلی سئوال ها بود که دلش بخواهد بپرسد.

باز هم زنگ زدند. جواب موبایل را ندادم. هنوز توی رختخواب بودم، داشتم فکر می‌کردم که محال است به آن دیوانه خانه برگردم ... یکهوو زنگ زدند به گوشی خانه و باز هم همان جمله تکراری: می‌شود بیایید برای مصاحبه؟

گفتم خانوم محترم می‌شود بگویید من چند بار باید بیایم برای مصاحبه؟ خیلی معصومانه گفت اینبار هم بیایید.

توی راه همه‌اش فکر می‌کردم یعنی آدم روانی دیگری هم توی آن شرکت مانده که بخواهد با من مصاحبه کند؟ اصلا مگر توی هر شرکت چندتا آدم روانی ممکن است وجود داشته باشد؟

ادامه دارد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


مصاحبه 2

فردایش دوباره زنگ زدند... گفتند بیا برای مصاحبه گفتم چشم و گوشی را قطع کردم... بعد هم هرهر خندیدم که حالا شما بنشینید تا سبز شوید... نرفتم

دوباره زنگ زدند...گفتم جلسه دارم...گفتند اگر می شود شنبه بیا... گفتم هماهنگ می کنم... شنبه هم شد و نرفتم... بعد یکهوو گفتم چرا اینقدر اصرار می کنند نکند تقدیرم به رفتن است و من هی دارم با بختم جدل می کنم... دوباره که زنگ زدند با سر رفتم.

بار دوم هم مثل بار اول بود یک ساعت بیشتر نشستم... بالاخره مدیر اداریشان آمد برای مصاحبه... از آن زن‌های ابرو بالا بنداز و ترسناک بود... اول سرتاپایم را برانداز کرد و بعد پرسید چرا اینقدر زنگ زدیم تا بیایید؟؟ گفتم کارم مهم است ... همه‌اش جلسه دارم شما هم وسط جلسه‌هایم زنگ می‌زدید... اینقدر با تفاخر گفتم که نفهمیدم چرا همان جا رزومه‌ام را پاره پاره نکرد و از شرکت بیرونم نینداخت.

سئوال بعدی‌اش این بود که رابطه‌ام با آدم‌های عصبی چگونه است... گفتم این یکی را خوب بلدم... رئیس قبلی‏‌ام یک دیوانه واقعی بود که تعادل روانی زیادی نداشت... مدام دلش می‌خواست به همه چیز گیر بدهد و داد بکشد، بخاطر همین‌ها که باشد خوب بلدم با اینجور آدم‌ها سرو کله بزنم... یکهوو اعلام کرد..خوب است چون اخلاق من هم همین است... گفته باشم من آدم بداخلاقی هستم... اعصاب ندارم کسی کار اشتباهی مرتکب شود...اگر زیاد مرخصی بخواهی قاطی می‌کنم ... حالا می‌توانی با من کار کنی؟؟؟

هنوز از شوک سخنرانی خانوم مدیر اداری درنیامده بودم که گفت باید بروی طبقه آخر اتاق مسئول دفتر مدیرعامل شاید آنجا هم تورا برای استخدام بخواهند ... گفتم چشم و رفتم بالا...

بلبشو بود... یک زنی بود که داشت سر یکی از کارمندها عربده می‌زد که چرا صندلی خراب شده است و آقای بیچاره مدام می‌گفت تقصیر او نبوده... بعد خانوم مدیراداری آمد و بین آنهمه آدم همان زن عربده کش را نشان داد که ایشان همانی‌ست که ممکن است رئیس شما بشود...

با سلام و صلوات ایستادم تا کمی سکوت برقرار شود... بعد که کمی اعصاب خانوم مسئول دفتر آرام گرفت شروع کرد مصاحبه با من ... پرسید چه کارهایی بلدم و آیا تا به حال یک مدیرعامل را از نزدیک دیده‌ام... نمی دانم خدا چطور کمکم کرد که از خنده روده بر نشدم وگرنه از اخلاقش بر می‌آمد که مرا از همان طبقه پرت کند پایین...داشتم فکر می‌کردم شاید یک مدیرعامل به منزله امام زمان برایش به حساب می‌آید که گفت منظورش فقط دیدن نیست، آیا مستقیم با مدیرعامل کار هم کرده‌ام...؟ خواستم بگویم خانوم محترم آخر مدیرعامل داریم تا مدیرعامل... مثلا مدیرعامل ما برایمان چایی هم می‌آورد، تابستان‌ها بستنی درست می‌کرد و پنجشنبه‌ها نهار می‌پخت... اگر اینها حساب باشد من کلاً خیلی با مدیرعاملم چیک تو چیک بودم... ترسیدم اگر بگویم دیگر نتوانم خنده‌ام را کنترل کنم، منصرف شدم.

بعدش خانوم مسئول دفتر شروع کردند از وجناتشان گفتن... که من اعصاب ندارم و اینجا استرس کار بالاست. مدیرعامل من را عصبی می کند و تو باید حواست باشد که من می‌آیم و سر تو خالی می‌کنم... کلاً من از خانوم مدیر اداری هم قاطی‌ترم و اینجا همه از من حساب می‌برند.

ماشین را که از پارک در می­‌آوردم مطمئن بودم برای دیوانه‌خانه رزومه فرستادم...


ادامه دارد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ - دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


مصاحبه 1

 

روز اول که رفته بودم برای مصاحبه یک ساعت و نیم منتظر نشستم توی اتاق کنفرانس، یک دختری هم آنجا بود که مدام زنگ میزد به کسی که قرار بود بیاید و از من مصاحبه کند بعد هم سرش را خم می­‌کرد توی شکمش و زیر زیرکی می­‌گفت: که بیچاره سبز شد چرا کسی نمی­‌آید؟؟؟ و خیال می­‌کرد حتما من کرم و نمی‌شنوم که رسما مسخره‌ام می‌کند... چند بار کیفم را انداختم روی دوشم که گورم را گم کنم و بروم پی کارم اما یک حسی می‌گفت برای خندیدن جای بدی نیست بنشین و به آدمی که فکر می‌کند تو ناشنوا هستی و اینقدر با حقارت نگاهت می‌کند که مثلا توی دلش بگوید آخی طفلکی دنبال کار می‌گردد بخند..

 بعد یک نفر آمد و یک فرم آبدوغ خیاری داد دستم که پر کنم... رزومه‌ام زیر دستش بود و باز اصرار داشت توی فرم بنویسم کی هستم و چه کارهایی بلدم... من هم رزومه را گرفتم و از رویش توی همان فرم کپی کردم... پیش خودم فکر کردم شاید طفلکی‌ها سختشان می‌شود اگر از روی رزومه تایپ شده بفهمند کی هستم ... حتما مسابقه برگزار می‌کنند که مثلاً سرعت عمل در خواندن خط‌های خرچنگ قورباغه را بسنجند... یا شاید هم می‌خواستند از روی خطم پی به شخصیتم ببرند.

خلاصه که نوشتم و طرف دوباره همان‌هایی را که نوشته بودم ازم پرسید و آخرش هم اضافه کرد مسئول مصاحبه جلسه داشته و او نمی‌داند باید چه چیزی را بپرسد.

وقتی ماشین را از توی پارک در می‌آوردم نزدیک به هزارتایی فحش آبدار به خودم و بختم و آبا و اجدادم داده بودم... پشت دستم را هم گاز گرفتم که لعنت به من اگر دوباره همچین جاهایی پیدایم شود... اما

ادامه دارد...

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢٩ ‎ب.ظ - شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ - نسیم


این هم تمام شد

کار جدید هم تمام شد... خداحافظی کردیم و السلام.

دوست‌های خوبی داشتم و دوستی‌های زیباتر


 


 


درست که عمر دوستیمان به دو ماه هم نکشید اما خاطره‌اش ماندنی‌تر از این حرف‌هاست... اینقدر شیطنت و آزار داشتم که فراموش نشوم و آنقدر مهربان بودند که فراموششان نکنم

یک ماهی استراحت اجباری خواهم داشت و بعدش میروم سراغ کار جدید.

 به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست


...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥٤ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ - نسیم