ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

تاهل

این روزا هر جا میرم مصاحبه با یه نگاه عاقل اندر سفیه ازم می‌پرسن شما متاهلید؟ بعدم عذرمو می‌خوان

کلاً به این نتیجه رسیدم هرچقدر برای مردا تو کار پیدا کردن ازدواج حسنه محسوب میشه برای زن‌ها سیئه‌ست...

انگار کار کردن فقط برای دخترای ترشیده‌است و مردای منزل‌دار ... اصلاً تا حالا اشتباه می‌کردیم فخر شوهرکردنمون رو به دخترای هم سن و سالمون می‌فروختیم... قسمت اونا ترقی و حضور تو جامعه است قسمت ما کهنه بچه شوری، مملکته داریم؟

 

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ٧:٠٥ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم


شام اجباری

شوهرم با حرارت داره از اعتصاب غذاییشون حرف می‏زنه و اینکه مجبوره از فردا غذا از خونه ببره شرکت... یهوو می‏پره وسط حرفشو میگه: آخی یعنی مجبوری از امشب شام درست کنی؟؟؟

خواستم بگم یه همچین برادر شوهری دارم من

...


پيام هاي ديگران()        link        ٢:٢٩ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم


گور دسته جمعی

 

دیروز تو رادیو اعلام کرد قبرهای سه طبقه داره پیش فروش میشه... هر چقدر شب به مامان اینا گفتم بیاید بریم همین قبرا رو بخریم، من دوست ندارم چند صباح دیگه تو گور دسته جمعی خاکم کنن، کسی به حرفم گوش نکرد ...

بابا به خدا فاتحه‏‏‏‏ های جمعی به زنده‏ام هم نمی‏چسبه چه برسه به مرده‏‏ام

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم


رابطه کار و زایش

با ندا رفتیم دستشویی و مشغول فرآیند کف و حباب بازی بودیم... می‏گم دارم دنبال کاریابی خوب می‏گردم که درخواست کار بدم

یهوو در میاد خیلی جدی میگه: اَه، بس کن این مسخره بازی‏‏هارو ... برو بِزا و بشین سر زندگیت

خواستم بگم یه همچین رفیقی دارم من ... مرده اون حرارت کلامشم موقع گفتن بِزا

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥۳ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم


دعوت افطار

ساعت ۵ زنگ زده میگه امروز افطار با مامانت اینا میاید دیگه؟

از تعجب شاخ درآوردم...، می‏ گم در جریان نیستم.

در اومده با اعتماد به نفس میگه آخه من صبح زنگ زدم خونتون مامانت نبود به داداشت گفتم هر وقت اومد به ما زنگ بزنه،‌ مامانتم دیگه زنگ نزد منم فکر کردم حتماً ‌می‏دونید امشب افطار اینجایید دیگه...

خواستم بگم یه همچین خواهرشوهری دارم من

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم


کف بازی

رئیس جدیدم رفت کانادا... دیروز صبح یک هو درآمد گفت نمی دانم امروز یا فردا بلیط دارم، به هر حال از این به بعد رئیست می‏شود خانوم اتاق بغلی...

خودم را آماده کرده بودم که بگویم اگر شما نمی‏‏آ‏‏یید من هم دیگر نمی‏آیم اما خیلی قاطع پرسید تا شهریور که حتما می‏‏مانید؟؟؟مانده بودم چه بگویم ...

دلم می‏‏‏خواست بگویم نه... خسته شده‏‏‏‏‏‏ام از اینهمه بیکاری... توی تمام دو هفته گذشته تنها کارم این بوده که با دوستم ندا بروم توی توالت و با کف ِصابون دستشویی حباب بسازیم و مسابقه بگذاریم... دلم می‏‏خواست بگویم نمی‏آیم چون توی دستشویی خانه هم می‏توانم کف بازی کنم ...گرچه شاید بدون ندا خیلی نچسبد ولی از وقت تلف کردن‏های اینجا بهتر است...

ولی نگفتم ... مجبور شدم بگویم می مانم...

مجبورم بمانم تا آخر شهریور ماه به این کف بازی با ندا ادامه دهم... کلاً کار اینروزهای من این است که می‏‏‏‏آیم توی اینترنت پرسه می‏زنم بعد یک نرم افزار روی سیستم نصب است که هر نیم ساعت یکبار می‏گوید "پاشو عزیز دلم یکم راه برو" از ابتکارات همکار بغل دستیمان است... ماهم حرفش راگوش می‏‏کنیم می‏رویم توی دستشویی برای کف بازی...

امروز ندا می‏‏‏‏گفت کاش یک زیرانداز داشتیم و توی دستشویی می‏‏نشستیم... تصور من و ندا که نشسته‏‏ایم روی یک زیر انداز وسط دستشویی و با کف‏‏های دستمان حباب درست می‏کنیم حسابی مرا خنداند.

بگذریم رئیس جدیدترم یک دختر خوشگل است که نامزد دارد...ارتباط برقرار کردن با رئیس جدیدتر به نظر راحت‏‏‏تر می‏آید... خدارو شکر تایپ هم بلد نیست و من می‏‏توانم به عنوان تایپیست در خدمتش باشم.

فکر کنم کمتر فرصت کنیم برویم کف بازی...

 

 

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ - نسیم