ققنوس" دل نوشته های یک مسافر"

رئیس قدیم....رئیس جدید

رئیس قبلی من یک مرد چاق بود از آمریکا. ما آقای دل کوچک خطابش می‏‏کردیم چون فکر می‏کردیم مرد مهربانی است... اگر دادی، دعوایی چیزی می‏شد بلافاصله می‏ر‏فت از سوپرمارکت سر کوچه بستنی می‏‏خرید و مثلا با همه آشتی می‏‌کرد... وسط دعوا هر مزخرفی که از دهنش در می‏آمد می‏گفت و بعدش با یک بستنی سر و ته قضیه را هم می‏آورد...

بعدها فهمیدیم تنها دلش نیست که کوچک است... مغزش هم از همین قانون پیروی می‏‏کند ... از کامپیوتر چیزی سر در نمی‏آ‌ورد و هر نامه سه خطی را سیصد بار ادیت می‏‏کرد و هفتاد بار پرینت نهایی می‏‏گرفت تا به دلش بنشیند. حالا تصور کنید با گزارش‏ های ما چه می‏کرد... یادش بخیر آنروزها که گزارش‏‌های‌مان را می‏‏گرفت خط خطی می‏کرد و جایِ هر جمله‏اش یک جمله جدید می‏نوشت ... کل وقتِ روزت را می‏گذاشتی تا گزارش را اصلاح کنی و یک بسته برگه A4 حرام می‏شد که پرینت رنگی بگیری، بعد  فردایش که گزارش نهایی را دوباره می‏‏خواند دقیقاً (تاکید می‏کنم دقیقاً) همان جاهایی را که خودش با هزار گوشه و کنایه عوض کرده بود خط می‏کشید و اول زیر لب، بعد هم عربده کشان غر می‏زد که این جملات یعنی چه و اگر شانس با ما یار بود که دست خط‏هایش را نگه داشته باشیم می‏توانستیم اندکی جان سالم بدر بریم.

بگذریم، رئیس قبلی من یک مرد سحر خیز بود که اگر ساعت 9 جلسه‏‏ای داشتیم از شبش صد بار مسیج می داد که فردا صبح زود بیایید، بعد از ساعت 6 صبح شخصا تماس می‏گرفت و مرا بیدار می‏کرد و موظف بودم تا ساعت 7 حتما شرکت باشم... همیشه یک ساعت زودتر می‏رسیدیم و منتظر نماینده شرکت‏های مقابل می‏شدیم و دستمایه خندۀ منشی‏ها و نگهبانان شرکت‏ها که چقدر هولید برای آمدن...

من و مدیرم تمام این سه سال و اندی همکاری با یکدیگر را مشغول جر و بحث بخاطر تاخیرهای 10 دقیقه‏ای من بودیم... مثلاً من بجای ساعت 8، ساعت 8 و پنج دقیقه می‏‏رسیدم و تا ظهر باید جواب پس می‏دادم و محکوم می‏شدم به جوانی و سستی و کاهلی...

رئیس قبلی من استفاده شخصی از کلیه اموال شرکت را حرام اعلام کرده بود و حتی صبحت کردن با تلفن همراه هم بیش از یک دقیقه در روز وارد شدن ضربه بزرگی به پیکره شرکت محسوب می‏شد و اینطور بود که وقتی تلفنم زنگ می‏خورد هر سه ثانیه یکبار صدایم می زد و تا وقتی خیالش از بابت قطع تلفن راحت نمی‏شد محال بود خاموش شود.

رئیس قبلی یک طرفدار سرسخت آن جنبه از اسلام خشک و خشن ِ طالبانی، ولی فقیه و احمدی نژاد بود و از افتخاراتش این بود که در زمان انقلاب در آمریکا چاقو در ماتحت ِافراد منافق وارد کرده است و در قضایای انتخابات به دستور آقا آمادگی داشت هرکسی که به راهپیمایی می‏رفت را بزند و قسم می‏خورم که اقراق نمی‏کنم یکبار پشت تلفن با یکی از کارمندان قبلی شرکت سر همین مسائل حرفش شد و یکهوو گفت اگر آقا دستور بدهند تو را هم می‏کشم ...

بگذریم

رئیس قبلی من یک همچین آدمی بود

رئیس جدیدم یک خانوم است که اتفاقا او هم آمریکا رفته است... به نظر می‏‏رسد یک پیر دختر باشد... همیشه روسری سر می‏کند و من هم اجازه دارم روسری سرم کنم... یک دختر  ِ بسیار لاغر که اتفاقاً ذره‏ای از کامپیوتر سر در نمی‏آورد ...

رئیس جدیدم مثل باقی همکارها اهل سیاست و این حرف‏ها نیست ... فیلم سوتی‏های رئیس جمهور را می‏بینیم و دو ساعت می‏خندیم.

من صبح‏ها همیشه یک ساعت و نیم زودتر از رئیسم می‏رسم و تازه ساعت کارم از 9 شروع می شود و من هم همیشه 9 و نیم می‏آیم سر کار.

رئیس جدیدم تا دلم بخواهد به من وقت بیکاری می‏دهد و فقط گاهی می‏پرسد کارها انجام شده یا نه و وقتی مطمئن می شود همه چیز مرتب است دیگر کاری ندارد که چایی می‏خورم یا توی اینترنت پرسه می‏زنم یا با تلفن حرف می‏زنم.

از دل رئیس جدید خبر ندارم اما از احوالاتش بر می‏‏آید که مغزش هم مثل رئیس قبلی خالی است. ساعت 11 می‏آید و بعد از نهار حس خستگی‏اش گل می‏کند. یک ساعت طول می‏کشد تا یک خط گزارش را بنویسد و بعدش فکر می‏کند مثلا من باید کلِ روزم را وارد کردن همان یک خط بگیرد.

به هر حال رئیس جدید هرچه باشد هم قسمت طنزش بیشتر است هم کاری به کارم ندارد، برای همین ها هم که باشد ترجیحش می‏دهم به آن دیوانۀ قبلی.

مهم اینست که تا دلم بخواهد می‏توانم بدون اینکه کسی صدایم کند و اسمم را هوار بزند یک لیوان چای بخورم... شما که نمی‏دانید چقدر حسرتش روی دلم بود.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱:۳۳ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ - نسیم


روزهای زندگی

1

خُب اینروزها اسمش روزهای آزادیست... و من تازه فهمیده‏‏ام بعد از 3 سال که زندگی چه معنای زیباییست و من بی خبر، هرروز را با حقیرترین‏ها شب کرده‏ام و خود را چه بد بازی داده‏ام که باور کنم زندگی یعنی همان‏ها و آسمان همه جا همان رنگ است که بود....

و اما اینروزهای من

که چقدر آرامم و هیچ چیز ارزش رنجیدنم را ندارد جز هرچه مرا پیوند می‏دهد با گذشتۀ اسارت

و مانده‏ام که چطور اینهمه آزار را به جان خریدم و درها را نگشودم برای رهایی که من در غل و زنجیر اسیر نبودم و اگر اسارتی بود از گام‏های سست من بود برای رهایی

و حالا دوباره صبور شده‏ام و آرام

و دوباره می‏توانم مهربان باشم و لبخند بزنم به هرکه دلش خوش می‏شود به لبخند‏های هرچند زورکی من

و حتی زجر نکشم از اینهمه حرف و سکون و بی هویتی آدم‏های جدید

که آن روزهای نکبتی به من آموخته است که چگونه طغیان کنم و دیگر نگذارم کسی چیزی را به روحم تحمیل کند و این قدم بزرگیست برای زندگی

2

بطور موقت یک جای جدید می‏روم سرکار...محیطِ با صفا و زیباییست مثل این می‏ماند که در نگهبانی یک پارک جنگلی استخدام شده باشی... همانقدر بیکاری و همانقدر آدم‏های عجیب و غریب می‏بینی ...

3

محیط جدید کاملا ً شبیه همان‏‏هایی‏ست که در وبلاگ خیاط خوانده‏‏ام ... دارم به این فکر می‏کنم که شاید بقیه دنیا همه جا همین شکلی باشد.

پینوشت: کار جدیدم هیچ ارتباطی به شرکت پول پرست‏ها و مدیرعاملش ندارد ... قصۀ کار کردنم در آن شرکت هم یکی از دلایل بزرگ شدنم بود که عجیب تجربه‏دار شده‏ام در این دو ماه آخر کار و حالا خوب می‏دانم همه انسان‏ها اول خودشان را دوست دارند و زود باوری گناه بزرگیست که هیچکس نباید اینچنین خطا کار باشد.

...


پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ - نسیم